هيچوجه بندگان قديم خود را آزردن و از مرتبه و درجه بينداختن . سامانيان اين خصلت نداشتندى * چون با الپتگين كه خواجهء سبكتگين بود آغاز نهادند ، و او به هندوستان رفت ، ملك ايشان در تزلزل و اضطراب افتاد ، نظام الملك وزير را به تاج الملك ابو الغنائم بدل خواست كردن ، و شرف الملك ابو سعد مستوفى را ، كه منعم جهان بود ، به مجد الملك ابو الفضل قمّى كه ابو طاهر خاتونى در حقّ او قطعهاى مىگويد :
مىبنازد به بخل مجد الملك * چون زن قحبه از تجمّل خويش
هست راجع بدان تجمّل او * جامهء ژندهء زنى درويش
و كمال الدّوله ابو رضا فضل اللّه بن محمّد را كه طغرايى حاكم بود و منشى هم به مؤيد الملك پسر نظام الملك ، و بعد از او به كمال الملك بن المختار الزوزنى كه او هم از چاكران كمال الدّوله ابو رضا بود ، و سديد الملك ابو المعالى ، و ابو المعالى نحاسى در اين معنى كه جمله ناپسنديدهء خداوندان عقل و مميّزان روزگار بود ، قطعهاى مىگويد و اسامى ايشان بر تنسيق يكديگر نيكو نگاه داشته :
شعر
ز بو على بد و از بو رضاء و از بو سعد * شها كه شير بپيش تو همچو ميش آمد
در آن زمانه ز هرك آمدى به درگه تو * مبشّر ظفر و فتحنامه پيش آمد
ز بو الغنائم و بو الفضل و بو المعالى باز * زمين مملكتت را نبات نيش آمد
گر از نظام و كمال و شرف تو سير شدى * ز تاج و مجد و سديدت نگر چه پيش آمد
سلطان ملكشاه صورتى خوب داشت ، و قدّى تمام و يالى افراخته .