ولىّعهد گرداند ، و زمام ملك به دو تفويض كند ؛ و سلطان را نيز بركيارق را نيابت دادن موافقتر مىآمد . برجمله چون سمع سلطان از عثرات نظام الملك پر كردند ، روزى سلطان به وى پيغام داد كه همانا با من در ملك شريكى كه ولايت و اقطاع به اولاد خود مىدهى ، و هرتصرّف كه در ملك مىخواهى بىمشورت من مىكنى ، خواهى تا بفرمايم كه دوات وزارت از پيش و دستار از سرت بردارند ؟
نظام الملك جواب داد كه دوات من و تاج تو در هم بسته است و توأماناند ، امّا فرمان او را باشد . ناقلان جهت رضاى تركان بر آن اخوات بسيار مزيد مىكردند ؛ خشم و غضب سلطان از اين سخن زيادتتر گشت ، او را به دست تاج الملك بازداد . او را با ملاحده در نهان انتسابى و آشنايى بود ، و سلطان از اين خبر نداشت . و سلطان را در آن نزديكى از اصفهان به طرف بغداد نهضت افتاد . چون به نهاوند رسيدند ، ملاحدهء مخاذيل نظام الملك را كارد زدند هم به اغراء تاج الملك ، و او در آنحال نيكپير بود ، سال او از هشتاد گذشته .
و تحقيق آن فال على ماجرى گشت . سلطان نيز چون به بغداد رسيد ، بعد از هجده روز درگذشت ، ميان سلطان و وزير كمتر از يك ماه بود ، امير معزّى در مرثيهء سلطان حسبحال گفته است :
شعر
رفت در يك مه به فردوس برين دستور پير * شاه برنا از پس او رفت در ماه دگر
كرد ناگه قهر يزدان عجز سلطان آشكار * قهر يزدانى ببين و عجز سلطانى نگر
قضا را در آخر عهد دولت خود سلطان جمله اصحاب مناصب ديوان كه قديمى بودند ، تبديل فرمود ، و آن نيز بر او مبارك نيامد . نشايد پادشاه را به