تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
محيى و سلسال بزورى به وى داده بود ، امّا چون زهر در اعضا پراگنده بود ، و اجل درآمده جان بداد . ايشان چون اين سخن بشنيدند ، بغايت از سخن گذشته بترسيدند ، و جمله دم دركشيدند ، و ديگر كسى حديث نان‌پارهء زيادت نيارست كرد ، بدانچه داشتند راضى شدند . و در سنهء احدى و سبعين و اربعمايه سلطان ملكشاه حصار سمرقند داد ، و بستد ، و خان سمرقند را پياده پيش اسپ او كشيدند . او خاك راه ببوسيد ، جان او ببخشيد ، و او را بسته به اصفهان آورد . باز او را امير [ نصب كرده ] بازپس فرستاد ، و به وقت بازگشتن چون لشكر سلطان از جيحون بگذشتند ، نظام الملك رسم اجرت ملّاحان برات به انطاكيه نوشت . ملّاحان به درگاه سلطان فرياد كردند كه اى خداوند عالم ! ما قومى درويشانيم ، و معيشت ما از عبور اين آب باشد . اگر جوانى از ما به طلب وجوه به انطاكيه رود ، پير بازآيد . سلطان نظام الملك را گفت : اى پدر اين چه سردى است ؟ ما را در اين ولايت چندان دست‌رس نيست كه اين درويشان مسكين را بر انطاكيه برات حواله مىبايد كرد ؟ نظام الملك گفت : اى پادشاه ايشان را به انطاكيه رفتن حاجت نباشد ، هم اينجا حواشى ما برات به زر نقد بازخرند ، و بنده اين برات را بر آنجا از بهر تعظيم و وسعت ملك و فسحت ولايت پادشاه عالم فرمود ، تا جهانيان بدانند كه بسطت ملك و نفاذ حكم پادشاه از كجا تا به كجا است ، و ناقلان در تواريخ بنويسند . سلطان را بغايت خوش آمد . و در مدّت ملك و پادشاهى خود دو بار از انطاكيه به اوزگند شد ، و از اوش به اوزگند هفت فرسنگ بود ، و حوالى اوزگند هفت‌پاره ديه بود در اين كوه‌پايه‌ها . . . و نهايت ملك ملكشاه بود در طرف تركستان . نوبت آخرين در سنهء احدى و ثمانين و اربعمايه به انطاكيه شد ، و از آنجا به لاذقيه به كنار دريا ، و اسپان را از دريا آب دادند ، و سلطان آنجا دو ركعت نماز بگزارد ، و شكرانهء آن را روى بر زمين نهاد كه ممالك او از اقصاى مشرق