شعر
اى پيش عزيزان تو خوارزمى خوار * وز خنجر برّان تو خوارزمى خوار
زين پيش نيارند كه بينند به خواب * از بقعهء سمنان تو خوارزمى خوار
سلطان طغرل به رى آمد ، و معين الدّين وزير را بگرفت ، و آوازهء آمدن خوارزمشاه متواتر شد ، و اتّفاق بد و تقدير آسمانى سلطان همه روز شراب مىخورد ، و لشكريان در آمدن تهاون مىنمودند ، و بعضى امراى معروف ملطّفات به خوارزمشاه مىنوشتند ، و او را بر آمدن اغرا مىكردند ، تا ناگاه روز پنجشنبه آخر ربيع الاوّل سنهء تسعين و خمسمايه خوارزمشاه تكش با لشكر بىحدّ و عدّ و سپاهى بىحصر و مرّ و حشمى بىاندازه به دروازهء رى فرو آمد .
سلطان طغرل از تهوّر و كودكى و قضاى بد و روز رسيده با اندكمايه حشم مصاف داد ، و بر قلب مقدّمهء سپاه خوارزم زد بىمعاونت و موافقت سپاه ، و چون تقدير ايزدى را ردّ نيست : لا رادّ لقضائه و لا مفرّ لبلائه تنها بماند . او را در ميان گرفتند ، و چون نفس معدود به آخر رسيد ، هيچ حيلتى اجل را دفع نكند ، كما قال اللّه تعالى :
فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ
، و عراقيان سلطان تكش را بر آن داشتند تا سر او را از بن جدا كردند ، و تن او را در بازار رى بياويختند ، و سرش به بغداد فرستاد ، بزرگى در آن روز دوبيتى گفته است ، موافق حال و لايق وقت وارد شده :
شعر
امروز شها مرا بسى دلتنگى است * پيروزهء چرخ هرزمان از رنگيست
دى از سر تو تا به فلك يك گز بود * امروز ز سر تا به تنت فرسنگيست
و بعد از او در عراق هيچ آفريده از رفاهيت و خصب آسايش نيافت ، و معدلتى نديد .