تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 696

مساهمون:

ص٦٩٦
گردانيده بودند . از اين دژرفتارى مردم به ياد زمان خودكامگى و بدىهاى آن افتاده در بيشتر دلها آرزوى بازگشت مشروطه نيرو گرفته بود ، اين كار دليرانه ستار خان با آرزوهاى آنان سازگار افتاد و بسيار هناييد . همچنين پيامى كه ستار خان بباقر خان فرستاد بسيار بجا افتاد ، و مجاهدان خيابان كه از كرده خود پشيمان مىبودند دوباره تفنگها را برداشته آماده جنگ و كوشش شدند . فردا روز آدينه بيست و ششم تير ( 18 جمادى الاخرى ) يكداستان بهتر ديگرى رخ داد . امروز باز در مسجد صمصامخان گروهى فراهم آمده سخنها رانده ميشد . برخى از مردم از كار ديروزى ستار خان دلير گرديده شور و خروش مىنمودند و از دژرفتاريهاى سوار و سرباز ميناليدند . سپس چنين نهادند كه با همان انبوهى بخيابان بنزد باقر خان روند . شادروان ميركريم جلو افتاده با آن گروه روانه گرديدند ، و در راه هركه را ديدند با خود بازگردانيدند ، و بدينسان از نوبر گذشته تا بخيابان رسيدند و در آنجا بشادروان باقر خان چنين گفتند : « ما آمده‌ايم كه با سواران و سربازان جنگ كنيم كه يا كشته شويم و يا بكشيم » . باقر خان به آنان دلدارى داده مهربانى نمود . در همان هنگام يكداستانى رخداد ، و آن اينكه پنجتن از سواران رحيمخان بخيابان آمده بوده‌اند . مردم مىخواهند آنها را بگيرند . سواران دست بتفنگ برده بجنگ مىايستند . ولى مجاهدان فرصت نداده دستگيرشان مىكنند ، كه چهار تن را كشته و يكتن زنده‌اشرا بنزد باقر خان آوردند . مىگويند : آن يكتن با زبان لابه چنين مىگفت : « من هم بابى شدم » . ولى به اين لابه او نيز گوش ندادند او را هم كشتند . اين پيشامد نشانه آن بود كه خيابانيان براى جنگ رحيمخان آماده‌اند ، و اين بود اندكى نگذشت مجاهدان از خيابان و نوبر و ديگر جاها بتكان آمدند و همگى رو بباغ شمال آورده گرد آنجا را فراگرفتند ، و بيكبار بجنگ و شليك پرداختند رحيمخان در باغ نشسته ، تو گفتى از هيچ جا آگاهى نميداشت ، و همين كه آواز شليك برخاست سواران بهم برآمده ندانستند چه كنند . اندكى اين سو و آنسو دويدند ، و سرانجام چاره جز گريختن نديدند . چون باغ شمال از سوى جنوب به بيابان مىپيوست ، از آنجا خود را بيرون انداخته جان بدر بردند . رحيمخان و سركردگان نيز همين رفتار را كردند . مجاهدان هنگاميكه بباغ درآمدند ديكهاى ناهار را به روى اجاقها ، و سماورها را در حال جوش ، و چادرها را افراشته ديدند . بدينسان رحيمخان و لشكريانش از شهر بيرون رفتند . بدينسان خيابانيان شكسته خود را بازبستند . بدينسان كوششهاى پاخيتانوف بيكبار بيهوده گرديده .

جنگهاى سخت

رحيمخان چون به اين رسوايى از شهر گريخت بباغ صاحبديوان رفت ، و ما نميدانيم چه تلگرافى بتهران فرستاد . يك تلگرافى از محمد عليميرزا به او در دست ماست كه با آنكه تاريخ نميدارد خود مىرساند كه درباره همين پيشامد و در پاسخ تلگراف رحيمخان و مقتدر الدوله زده
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 696 | احمد كسروى تبريزى