تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 697

مساهمون:

ص٦٩٧
شده و ما اينك آن را در پايين مىآوريم . « جناب امير الامراء العظام سردار نصرت دام مجده عريضه تلگرافى كه بخاكپاى » « جواهر آساى اقدس هميون شاهنشاهى ارواح العالمين فداه بود ملاحظه فرمودند جواب » « اين جانب را اين‌طور دستخط فرمودند كه عينا درج مىشود جناب وزير اعظم تلگراف » « سردار نصرت و مقتدر الدوله را ملاحظه فرموديم حالا كه مفسدين و اشرار اين طور » « جسارت نموده و اين قسم اقدامات سفيهانه كرده‌اند عاجلا تلگراف نماييد با كمال » « قوت قلب و قدرت مشغول قلع و قمع اشرار باشند و نتيجه اقدامات خودشان را معجلا اطلاع » « بدهند تا اين‌جا دستخط قضا آيت مبارك است زيارت خواهند كرد حالا خودم هم بشما » « زحمت ميدهد كه انشاء اللّه تعالى همت كنيد و تا ورود اردوى طهران كارها را انجام » « بدهيد و نگذاريد ناقص بماند بلكه انشاء اللّه آمدن اردو بهيچوجه لازم نباشد و از وسط » « راه حكم شود مراجعت كنند و از مثل شما صاحبمنصب و ساير صاحب منصبان آذربايجان » « راضى نشويد كه قشون عراق بيايد فتح كند و اين ننك بجهة قشون آذربايجان بماند » « دولت هميشه با قشون آذربايجان فتح هرات و بخارا كرده خداوند روى مفسدين را » « سياه نمايد كه اين بىغيرتى را به جهت قشون آذربايجان گذاشته بالجمله اميدوارم شماها » « راضى نشويد و كار را زودتر تمام و همه قسم خودتان را مورد عواطف شاهانه بدانيد » « و درباره هركدام كه خدمت كرده‌اند بصوابديد شما هرچه بخواهيد قبله عالم ارواحنا » « فداه مرحمت خواهند فرمود مشير السلطنه » از هرباره پيدا مىبود كه بكينه آن شكست بجنگهاى سختى خواهند برخاست . ستار خان و باقر خان نيز بآمادگيهايى كوشيدند و به چند جا ، از ارك و مسجد جهانشاه ( مسجد كبود ) و ديگر جاهاى بلند ، توپ كشيدند ، و بشمارهء سنگرها افزودند . دو روز بآرامش گذشت . ولى چنان كه بيم ميرفت از روز دوشنبه بيست و نهم تير ( 21 جمادى الاخرى ) جنگهاى سختى برخاست . اين بار دولتيان بيش از همه روز خود را در برانداختن ستار خان به كار ميبردند ، و اين بود در دوچى گرد آمده از آنجا بامير خيز فشار مىآوردند . از آغاز روز آواز تفنگ شنيده ميشد و كمى نگذشت كه توپها نيز غريدن گرفت و گلوله‌ها از دو سو آمد و رفت آغاز كرد . فردا سه‌شنبه كه خود رحيمخان نيز به دوچى آمده بود جنگ سخت‌ترى آغاز يافت . امروز يكداستان دلگدازى نيز رخداد . چگونگى آنكه يكدسته از بازاريان بيدست و پا كه از بيكارى بتنگى افتاده بودند در مسجد گرد آمده چنين گفتند : « آنان كه در اسلاميه نشسته‌اند علماى ما هستند ، آنان چگونه خرسندى ميدهند اينهمه خونها ريخته شود و اينهمه دكانها تاراج گردد ؟ ! . . ما رويم و خودمان را بپاهاى ايشان اندازيم و لابه كنيم كه تلگراف بتهران كنند و اين گرفتاريرا بپايان رسانند » . اينها را كسانى از ساده دلى ميگفتند ، و كسانى هم سودى از پشت‌سر آن كار براى مشروطه چشم مىداشتند . اين
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 697 | احمد كسروى تبريزى