شمرده ميشد .
دولتيان به اين ارج نميگزاردند ، و هركسى مىپنداشت ستار خان يا دستگير مىگردد و يا گريخته جان بدر مىبرد . هيچكس گمان نمىبرد كه او در برابر آنهمه دشمنان خواهد ايستاد و فيروز هم خواهد گرديد .
راستى هم اين ايستادگى گردانه ستار خان يك كار بزرگى مىباشد . در تاريخ مشروطه ايران هيچكارى به اين بزرگى و ارجدارى نيست . اينمرد عامى از يكسو اندازه دليرى و كاردانى خود را نشانداد ، و از يكسو مشروطه را به ايران بازگردانيد . مشروطه از همه شهرهاى ايران برخاسته تنها در تبريز بازمىماند . از تبريز هم برخاسته تنها در كوى كوچك امير خيز بازپسين ايستادگى را مىنمود . در سايه دليرى و كاردانى ستار خان بار ديگر به همه كوىهاى تبريز بازگشته ، سپس نيز به همه شهرهاى ايران باز گرديد . آن لكه سياهى كه در نتيجه زبونى و كارندانى نمايندگان پارلمان و شكست آزاديخواهان تهران ، بدامن تاريخ ايران نشسته بود ، اينمرد با جانبازيهاى خود آن را پاك گردانيد . بيشوند نيست كه ما در اين تاريخ بآنمرد ارج بيشتر مىگزاريم . ستار خان نه تنها مشروطه را بايران بازگردانيد ، صدها كسان را از كشته شدن و از گزند و آسيب رهانيد . ملايان با آن تشنگى كه بكشتن و آزردن مشروطهخواهان مىداشتند ، و محمد عليميرزا و درباريان با آن كينهاى كه از تبريزيان در دل مىپروردند ، اگر فيروز درآمدندى به كارهاى بسيار برخاستندى .
از كسانى كه در آن روزها در نزد ستار خان پشتيبان او بودهاند ، گذشته از مجاهدان كه ياد كرديم ، ما نامهاى على مسيو و حاجى ميرزا علينقى گنجهاى و حاجى محمد بالا و كربلاى حسين فشنگچى را شنيدهايم .
بارى ستار خان ايستادگى مىنمود و با تفنگداران و سواران كه در دوچى گرد آمده بودند پياپى جنگ ميرفت . روز چهارشنبه بيست و چهارم تيرماه ( 16 جمادى الاخرى ) كه بار ديگر دولتيان بامير خيز تاخته بسنگرهاى ستار خان فشار مىآوردند و گلوله باران سختى مىبود ، چون از پيشرفت نوميد گرديدند بتوپاندازى پرداختند . اين نخست بار بود كه دولتيان توپ به كار بردند ، و چون تبريزيان تا آن هنگام نام توپ را شنيده و چنين پنداشتندى كه با يك شليك و دو شليك يك شهرى را ويران توان كرد ، از اين توپاندازى ترس بىاندازه در دلها پديد آمد ، ليكن از اين جنگ نيز نتيجهاى بدست نيامد ، و هنگام شام هر دو گروه بجاى خود نشستند .
فردا آرامش بود . گويا در اين روز يا فردايش بود كه پاخيتانوف آگاهى داد كه بامير خيز خواهد آمد . ستار خان بسيج پذيرايى كرده كسانى را از سردستگان نيز براى بودن و گفتگو كردن خواند . كونسول چون درآمد پس از نشستن و حال پرسيدن چنين آغاز سخن كرد : « امروز بخيابان رفتم و بدوچى رفتم و اكنون نيز باينجا آمدم كه از شما
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 693
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٦٩٣