سرباز انبوهى كه بگرد سر خود ميداشت ، و با توپهايى كه از انجمن ايالتى گرفته با خود برده بود ، با شكوه و دبدبه بسيار به تبريز رسيد ، و در باغ صاحب ديوان فرود آمد ، و از آمدن او دشمنان مشروطه به پشتگرمى افزودند .
اكنون هجده روز بود كه در تبريز جنگ برخاسته و همچنان ميرفت . در اين چندگاه آزاديخواهان و مجاهدان آنچه ميتوانستند و مىيارستند كوشيده و ايستادگى و شكيب نشان داده بودند . ليكن روزبروز دشمن نيرومندتر گرديده به سختى كار ميافزود ، و اين بدتر كه روزنه اميدى باز نمىبود .
بايد فراموش نكرد كه مشروطه از سراسر ايران برچيده شده ، و در همهجا ايرانيان بار ديگر گردن بيوغ خودكامگى گزارده ، و اين تنها تبريز ميبود كه ايستادگى مىنمود .
در همين شهر نيز گذشته از اينكه يك نيم مردم بسوى دولت گراييده با آزاديخواهان مىجنگيدند ، در ميان آن نيم ديگر نيز دستههاى انبوهى ارجى بمشروطه نگزارده ، و يا آن را از ميان برخاسته مىپنداشتند ، از اينرو بايستادگيهاى دليرانه مجاهدان معنايى نميدادند ، و نتيجه آن را جز از بهم زدن آرامش و ايمنى شهر و به سختى انداختن خاندانها نمىدانستند ، و از اينرو اينان نيز فشار بمجاهدان مىآوردند ، و زبان از ريشخند و نكوهش باز نميداشتند .
پس از همهء اينها برخى از بستگان روس ، كه چون قفقازى و مسلمان مىبودند با تبريزيان همه گونه آميزش ميداشتند ، با دستور كونسول روس ( پاخيتانوف ) ، بميان مردم افتاده ، بنام آنكه ايستادگى در برابر دولت سودى نخواهد داشت ، آنان را به اين ميخواندند ، كه دست بهم داده به كار برخيزند و جنرال كونسول روس را ميانجى گردانيده از شاه آمرزش و زينهار طلبند ، تا از زيان و آسيب در ايمنى باشند .
ببينيد در ميان چه سختيهايى پافشارى مىنمودند . راستى را بايد بجوانمردى آنان « آفرين » خوانيم . بويژه اگر به ياد آوريم كه سر جنبانان و نمايندگان انجمن ، بيشترشان مشروطه را پايان يافته پنداشته از روز دوم تيرماه كه داستان تهران را شنيده خود را بكنار كشيدند ، و برخى از ايشان بكونسولخانهها پناهيدند ، و تنها اين مجاهدان و چند تن از سردستگان ميبودند كه مردانه پا مىفشاردند .
بارى چون رحيمخان به بيرون شهر رسيد ، و آوازه از آمدن او و از انبوهى سپاه و افزارش ، در شهر افتاد ، ترس مردم بيشتر و فشار آنان بمجاهدان فزونتر گرديد . همچنين كاركنان كونسولخانه روس ، كه چند تن از آنان بازرگانان بنامى ، از حاجى حبيب لك و حاجى محمد رضا شكويى و حاجى ابراهيم صراف و حسن آقا تاجر باشى و ديگران ، ميبودند بكوشش افزودند . بويژه حسن آقا تاجر باشى كه در خيابان مىنشست ، و چون مرد دارايى ميبود روضهخوانيها برپا ميگردانيد و بدينسان در ميان مردم آن كوى جايگاهى مىداشت ، و از اينرو در اينهنگام بميان افتاده با ملا حمزه كه ( يكى از
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 685
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٦٨٥