هياهويى مىشد . مردم مظفر الدينشاه را سادهدل و ناتوان شناخته همه بديها را از ميرزا على اصغر خان اتابك ميدانستند .
در اين زمان در ايران ، رشتهء كار بدست دو گروه ميبود : يكى درباريان و نزديكان شاه كه سخنى به او توانستندى رسانيد ، و ديگرى علماء كه مردم را توانستندى شورانيد .
اتابك در ميان هردو گروه دشمنانى ميداشت .
در تاريخ بيدارى مينويسد : هنگاميكه شاه در اروپا بود ( در سفر دوم ) ، در تهران سيد على اكبر مجتهد تفريشى و سيد محمد طباطبايى و امامجمعه و ديگران ، با چند تنى از درباريان انجمنى ساختند و باهم پيمان نهادند كه ببرانداختن اتابك بكوشند ، و پيمان نوشتند و سوگند ياد كردند ، ولى چون اتابك از سفر بازگشت اقبال الدوله كاشانى كه پيكرهاى از پيمان نامه برداشته بود آن را باتابك نشان داد و چگونگى را به او بازگفت ، و پيش ديگران بهانه آورد كه كيفش گم شده و ديگرى آن را پيدا كرده و باتابك رسانيده .
اتابك چون از داستان آگاه شد در زمان پانصد تومان به سيد على اكبر فرستاد و دل او را جست ، و ميان ديگران هم پراكندگى انداخت ، و از درباريان هركس را دشمن خود ميدانست بجاى دورى فرستاد .
چنان كه به حكيم الملك كه همچشم و دشمن او شمرده ميشد حكمرانى گيلان داد و از تهران دورش گردانيد ، و او چون بگيلان رسيد ديرى نگذشت كه ناگهان بمرد . مردم چنين پنداشتند كه اتابك زهر به او خورانيده ، و اين را گناه ديگرى ازو شمردند .
بدينسان ناخشنودى روزافزون بود ، و در بهار سال 1282 ( 1321 ) ، بنوشتهء براون در تهران و يزد شورش نمودار گرديد ، و در يزد كار بدتر شده و بكشتار بهاييان انجاميد .
اين در خردادماه ( جون ) بود ، و سپس در مرداد و شهريور دوباره بهايىكشى در يزد و اسپهان هر دو درگرفت .
اين شگفت خواهد نمود كه مردم كه از تعرفهء گمركى ، و از به كار گماردن بلژيكيان گله مينمودند ، و از اتابك و گرايش او بهمسايهء بيگانه رنجيده ميبودند ، كينه از بهاييان جويند . مگر چه پيوستگى ميانهء آن كارها با بهاييان بوده ؟ . . . رازيست كه بگفتگوى درازى نياز ميدارد ، و در اينجا ميبايد بگزاريم و بگذريم .
در اينهنگام در تبريز هم داستان شگفتى رو داد ، و آن اينكه ميرزا على اكبر نامى از ملايان ( كه از همان زمان نام « مجاهد » گرفت و اكنون هم در تبريز زنده و به همين نام شناخته است ) ، بهنگاميكه از ارمنستان ، از جلو يك ميخانه ميگذشت ، يكى از مستان از ميخانه بيرون آمده و جام باده جلو ميرزا گرفت . ( بگفتهء عاميان تعارف كرد ) .
ميرزا كه مردى تند و زودخشمى مىباشد سخت برآشفت ، و چون خشمناك بمدرسه بازگشت و چگونگى را بازگفت ، طلبهها بشوريدند ، و بعنوان آنكه « به علماء توهين شده » .
بخانهء حاجى ميرزا حسن مجتهد رفته و او را كشيده و به مسجد ( مسجد شاهزاده ) آوردند ،
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 30
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٠