تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
پادشاه فرانسه و گريختن او از پاريس و سرگذشتش را نوشت و در پايان آن روى سخن را بمحمد على ميرزا گردانيده بگفته‌هاى بيم‌آميزى پرداخت . بلكه از جمله‌هاى ريشخندآميز نيز باز نايستاده چنين نوشت : « مگر تصور مىشود كه بعد از اين ايرانى دست از حقوق مشروع خود بردارد و دزدان را بيمكافات آسوده گذارد . نه و اللّه نه باللّه هركس اين خيال و تصور باطل را در خاطر مقدس پادشاه ما القا نمايد بجميع انبياء و اولياء و ارواح مقدسه دنيا سوگند و بروح عدالت و حقيقت مساوات قسم است كه خيانت صريح بمقام سلطنت نموده و اگر اين قسمها را باور بدارند بايران‌پرستى شاپشال و بدانش امير بهادر و بپاك‌دامنى سعد الدوله و بديانت اقبال الدوله و بعصمت و عفت آصف افخم و برحم و مروت ظفر السلطنه و بغيرت و عصمت قوام الدوله و بخلق نازنين حاجب الدوله قديم و برساله عمليه حجة الاسلام آقا ميرزا مصطفى و به نيكنامى و تقواى مجتهد تبريزى و بارواح طيبه اعضاى انجمن مقدس فتوت قسم ياد ميكنم . . . » اين نمونه‌اى از نوشته‌هاى اوست . در شماره 21 روزنامه‌اش گفتار درازى زير عنوان « شاه در چه حالست ؟ » نوشته باز سخنان تند و زشتى دريغ نگفت ، و چون محمد - على ميرزا از عدليه دادخواهى كرد و از دادگاه سيد محمد رضا را خواستند او نرفت و در يكشماره از روزنامه خود سراپا ريشخند بدادگاه نوشت ( شماره 22 كه با دستور مجلس يا دولت بازداشته شد ) و به اين بس نكرده بيك كار بسيار زشت‌ترى برخاست و آن اينكه يك چلوار بزرگى بنام « استشهاد نامه » آماده گردانيد ، كه در آن گواهى مردم را درباره « بدكاره بودن ام الخاقان » مادر محمد على ميرزا ، خواستار گرديد ، و آن را بدست يكى داده ببازار فرستاد كه مردم آگاهى خود را نويسند و مهر كنند ، و بدينسان بيك كار سراپا رسوايى برخاست . اين در روزهايى بود كه محمد على ميرزا در نهان با لياخوف و روسيان گفتگو ميداشت ، و بيگمان يكى از چيزهايى كه او را بروسيان و خواست آنان نزديكتر گردانيده همين بوده . محمد على ميرزا بارها اين رسوايى را ياد ميكرده و رنجيدگى خود را باز مينموده . بدينسان دشمن را به خود برمىآغالانيدند بىآنكه در انديشه ايستادگى نيز باشند و نيرو بسيجند . از يكسو مجلس با محمد على ميرزا آن سست‌نهادى را مينمود و از يكسو روزنامه‌ها اين تنديهاى بىاندازه را نشان ميدادند . روزنامه صور اسرافيل و روح القدس نيز اين گونه گفته‌ها را مينوشتند . سيد جمال و ملك المتكلمين نيز ، در منبرها هرگونه بدگويى ميكردند . بهاء الواعظين بالاى منبر محمد على ميرزا را « پسرام الخاقان » مىناميد . اما روزنامه‌هاى تبريز ، چنان كه نوشته‌ايم « مجاهد » را ابو الضيا مينوشت كه با آن سرگذشت دچار آمد و روزنامه نيز از ميان رفت . « اتحاد » را انجمن اتحاد بنياد گزارد