« دربار تهران راه بده يكىيكى بگويم و آنها زن و بچهشانرا آتش بزنند و ميگويند » « سربازان بمجلس و ملت ياغى شدهاند ملاحظه عيال و اطفال خودتان را كرده فورا بر » « گرديد كه تلگرافا حركت شما را بتبريز خبر بدهند بمجاهدين امر شود مرا برگردانند » « و الا من اسيرم و بايد اسامى تمام سربازان آذربايجان را صورت بدهم و مجاهدان » « انتقام بكشند امروز هزار نفر مجاهد به طرف اهر حركت دادند كه باتفاق انجمن اهر » « مجاهدين آنجا را برداشته به خانه سواران قراجه داغى ابو ابجمعى امير بهادر بريزند » « در خيال قتل و غارت خانه حاجى ميرزا رفيع خان مباشر شاه هستند خانهاش را آتش » « زدند كس و كار مفاخر الملك داروغه را كشتند شما هم تكليف خودتانرا بدانيد . »
« ( اقبال لشكر ) »
براى آنكه دانسته شود كه اين تلگرافها چه نتيجهاى داد و در شاه و پيرامونيانش چگونه هناييد جملههايى را از كتاب آبى انگليس در اينجا ميآورم . درباره يكشنبه سىام آذر ميگويد : « در اينميان كار بس خطرناك گرديد . انجمن تبريز فيروزانه خواست خود را ، دربارهء برانداختن شاه ، بهمهجا رسانيد ، و شهرهاى بزرگ كه مشروطه خواهى در آنها ريشه دوانيده همه بخروش برخاستند . از شيراز و اسپهان و كرمان و قزوين و مشهد و رشت تلگرافهاى پياپى رسيد ، و همه ميگفتند آمادهايم كه دستهاى جنگجو بتهران روانه گردانيم » .
دربارهء سهشنبه دوم ديماه ميگويد : « در نيمههاى روز دانسته شد مشروطهخواهان خود را چيره ديده ، و خواستهاند اين چيرگيرا هرچه بيشتر گردانند و پاسبانان شاه را بيم دادهاند كه هرگاه دست از همراهى با شاه برندارند زنان و كودكان ايشان گرفتار خواهند بود . بريكاد قزاق را هم بدينسان بيم دادهاند و آشكاره گفتگو از كشتن شاه مينمايند . درباريان بسيار افسرده ميبودند ، و شاه بجان خود ميترسيد و كسان و پرستارانش از وى دورى گزيده بودند و از هرسو گفته ميشد شاه بيش از يكهفته زنده نخواهد ماند » .
دربارهء روز چهارشنبه سوم ديماه ميگويد : « شاه از اندرون بيرون نيامد . در دوبار كه وزير مختار هولند پرك ديدن خواست كه دربارهء بستنشينى سعد الدوله گفتگو كند بدستاويز بيمارى پرك نداد .
پيروزى آزادى خواهان و پايان آشوب
چنان كه گفتيم ، در اينميان وزيران با برگزيدگان مجلس نشستها كرده گفتگوى آشتى را پيش مىبردند . شاه زبون گرديده آنچه خواست مجلس مىبود بيچون و چرا مىپذيرفت ، و تنها بازماندن امير بهادر را در كشيكچيباشيگرى درخواست ميكرد . از كتاب آبى برمىآيد كه يكى هم ميخواسته بيرون كردن برخى از نمايندگان را از مجلس بطلبد ، ولى از ترس گفتن نيارسته . ترس وى چندان ميبود كه