نظام السلطنه رييس الوزراء و وزير ماليه ، آصف الدوله وزير داخله ، شاهزاده ظفر السلطنه وزير جنگ ، قايممقام وزير تجارت ، مشير الدوله وزير خارجه ، صنيع الدوله وزير علوم و فوايد عامه ، مخبر السلطنه وزير عدليه .
پس از شناسانيدن اينها ، نمايندگان بيكرشته گفتههاى بيهوده و بىارجى پرداختند .
يكى از « ملت » سپاس گزارد ، و ديگرى از « دولت » ستايش كرد ، و سومى الحمد للّه - الذى هدانا لهذا . . . » خواند و با اين سخنان مجلس بپايان رسيد ، و اين شگفت كه هيچ يادى از كاردانى آزاديخواهان تبريز ، و نامى از هوشيارى مشروطهخواهان قزوين و رشت بميان نيامد .
همان شب يا فرداى آن مجلس تلگراف كوتاه پايين را به شهرها فرستاد :
« از نيات غيورانه بلاد نهايت تشكر حاصل اختلاف مرتفع شرايط و منويات » « دار الشوراى ملى حاصل تجديد قسم و حكميت كلام اللّه مجيد نهايت اطمينان حاصل پس » « مثل سابق هركسى مشغول كار خود مرفه الحال باشند ( دار الشورى كبرى ) »
همچنين مشير الدوله وزير خارجه تلگراف پايين را بنمايندگان ايران در كشورهاى بيگانه فرستاد :
« اختلافى كه بين ملت و دولت حاصل شده بود به حمد اللّه تعالى به خوبى رفع شد » « كه اعليحضرت همايونى و مجلس شوراى ملى بامضاى قرآن مجيد حفظ اساس مشروطيت » « را موافق قانون اساسى متعهد شدند اطمينان به عمل آمد كابينه جديد مشغول اصلاحات » « شد - مشير الدوله »
ايستادگى تبريز و بيهودگى آن
چنان كه گفتيم در تبريز سران آزادى هرروز در تلگرافخانه مىنشستند و از تهران پاسخ ميطلبيدند و چون بسر سخن خود ايستادگى ميداشتند بسيارى از مجاهدان آماده ميگرديدند كه اگر نياز افتاد بتهران روند . روز دوشنبه باز اينان در تلگرافخانه مىبودند كه تلگرافى از حاجى ميرزا آقا فرشى بيكى از كسانش رسيد ، كه در آن داستان آشتى و پايان يافتن آشوب را آگاهى ميداد . سپس نيز تلگراف دار الشورى آمد ( گشادهتر و درازتر از آنچه بديگر شهرها فرستاده بودند ) كه پس از سپاسگزارى چگونگى را باز مينمود . تبريزيان از اين تلگرافها خرسند نشدند . كسانى گفتند بهتر است نمايندگان را بتلگرافخانه خواسته گفتگو كنيم ، و ما اينك تلگرافهايى كه در ميان ايشان آمد و رفت كرده در پايين ميآوريم .
از تبريز بتهران :
« خدمت وكلاى محترم آذربايجان ضاعف اللّه تعالى اقتدارهم دو نفر از وكلاى محترم » « كه رمز دارند در تلگرافخانه خيلى زود حاضر شوند زياده برده دقيقه معطل نخواهند شد . »
« انجمن ايالتى آذربايجان »