تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦
كه قورخانه و افزارهاى جنگ را از تبريز بيرون برد كه در دسترس آزاديخواهان نماند . ميگويد ششهزار تفنگ و يك كرور فشنگ و چهار توپ همراه برده دويست و هشتاد هزار تومان پول ، بنام اين لشكركشى ، از انجمن گرفت و اين براى آن كرد كه انجمن تهيدست بماند . اين سخن با جانفشانىهايى كه از فرمانفرما در ساوجبلاغ ديده شد ( و ما آنها را خواهيم نوشت ) نمىسازد ، ولى از نيرنگ‌بازيهاى محمد عليميرزا دور نمىباشد . بويژه چنان كه خواهيم ديد در همين روزها دربار يك نقشه نوى را براى برانداختن مشروطه ميكشيد و از آنسو نويدهايى كه بفرمانفرما بنام فرستادن قزاق و لشكر داد همه دروغ ميبود كه يكى را به كار نبست . بلكه در اين هنگام گرفتارى آذربايجان ، امير بهادر هشتصد تن سوار خود را از قراجه داغ بتهران خواست . بيگمان محمد على ميرزا جز ببر انداختن مشروطه نمىكوشيد و بداستان ساوجبلاغ اندك ارجى نميگزاشت . اينست به آسانى توان پذيرفت كه خواستش بيرون كردن قورخانه از تبريز ميبوده . دربارهء فرمانفرما هم ميتوان گفت كه آن جانفشانىها را بنام نگهدارى آبروى خود ميكرد بهر حال چنان كه خواهيم ديد فرمانفرما با همه كوشش و جانفشانى چندان كارى نتوانست ، و بيشتر قورخانه و افزار را كه برده بود پس از چند ماه بازگردانيد كه بدست دوچيان و هواداران شاه افتاد ، و اين خود دليل ديگرى براستى سخن « بلواى تبريز » مىباشد . چند روز پس از بيرون رفتن فرمانفرما بود كه از تهران آگاهىهاى اندوه‌انگيزى ، دربارهء « آشوب ميدان توپخانه » ، رسيدن گرفت و آزاديخواهان تبريز بيك كار بسيار خردمندانه‌اى برخاستند و محمد على ميرزا را در جاى خود نشاندند ، و ما چون اينها را جداگانه خواهيم نوشت در اينجا به آن نمىپردازيم . در اينجا آنچه ميبايد نويسيم سرگذشت اندوه‌انگيز شادروان سيد محمد ابو الضياء مىباشد كه در همان روزها رخداد . چنان كه نوشته‌ايم ابو الضياء يكى از پيشگامان آزاديخواهى و خود از كوشندگان در آن راه ميبود ، كه پيش از آغاز مشروطه بهمدستى سيد حسينخان روزنامه « عدالت » را مينوشت . سپس در زمان مشروطه نيز از كوشش باز نايستاده ، از چندى باز ، بهمدستى حاجى ميرزا آقا بلورى روزنامه « مجاهد » را بنياد گزارده بود كه از روزنامه‌هاى آبرومند تبريز شمرده ميشد . در اين روزها در آن روزنامه گفتارى زير عنوان « مكتوب از نجف » نوشته شد كه چون بدگويى از سيد كاظم يزدى كرده او را « ابن ملجم سيرت » مىستاييد مايه آشوبى در ميان مردم گرديد . چنان كه نوشته‌ايم سيد يزدى در ردهء آخوند خراسانى و حاجى شيخ مازندرانى شمرده ميشدى و گروهى انبوه از ايرانيان از « مقلدان » او ميبودند . داستان « تقليد » را نوشته‌ايم . اندكى پيش از مشروطه مجتهدان ديگرى كه ميبودند ، از شيخ ممقانى و