تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
گرداند ، و آنچه از روستاييان بتاراج رفته به آنان بازگردانند و زيانهاى آنان را بپردازند ، و كسانى كه در بيرون از جنگ كشته شده‌اند ببازماندگانش ديه بدهند ، و چون اسماعيل آقا شكاك ( سميكو ) نيز در سلماس و قوتور سر برآورده تاراج و كشتار ميكرد و سپاه فرستادن بسر او دشوارى ميداشت از اينرو چنين نهادند كه او را با نوازش رام گردانند ، بدينسان كه دولت فرمانروايى قوتور را به او سپارد ، با اين شرط كه ديگر بدكردارى نكند و آنچه از مردم برده و ربوده به آنان بازدهد ، و اقبال السلطنه بپايندد كه او اين شرط را به كار بندد . در ميانه پيمان‌نامه‌اى نوشته شد و هر دو سو دستينه نهادند ، و اقبال السلطنه بسربازان رخت نو پوشانيده با ديگر دستگيران روانه گردانيد ، فرستادگان نيز چون كارهاى خود را بپايان رسانيده بودند آهنگ بازگشت بخوى و تبريز كردند . بدينسان جنگ خوييان با اقبال السلطنه بپايان رسيد . چنان كه گفتيم اين يك خيزش دليرانه‌اى از مجاهدان خوى بود كه براهبرى ميرزا جعفر كردند و اگر تا ديرى پيش ميرفت مجاهدان روزبروز آزموده‌تر و دليرتر ميگرديدند ، و اين نمونه‌ايست كه شورش ايران چه ژرفا ميداشت . ولى افسوس كه گرفتارى ميرزا جعفر و كشته شدن او ، و سپس نيز دل‌مردگى فرستادگان تبريز آن را ناانجام گذاشت . تنها نتيجه كه از آن بدست آمد از ميان رفتن جوان دلير ميرزا جعفر بود . از آنسوى چنان كه فرستادگان از جستجو بدست آوردند در جنگ سكمن‌آباد از كردان يكصد و هشت تن و از مجاهدان و همدستان ايشان پنجاه تن كمابيش كشته گرديده بودند .

پاسخ اقبال السلطنه به تلگراف فرمانفرما

در هنگاميكه فرستادگان در چورس و قرا ضياء الدين با كردان در گفتگو مىبودند ، چون در تبريز در انجمن از آشفتگى كارهاى خوى و بسته بودن بازار آنجا دلتنگى در ميان ميبود ميرزا آقا اسپهانى كه هنوز در تبريز مىزيست و با آنكه بنمايندگى دار الشورى برگزيده شده بود به خواهش برخى مردم از رفتن بازمىايستاد خواستار شد كه خودبخودى بيايد و بچاره آشفتگى كوشد ، و اين بود همراه ميرزا غفار زنوزى و ميريعقوب مجاهد ( دربان انجمن ) روانه گرديد ، و چون هنگامى بخوى رسيد كه گفتگوى آشتى در چورس پيش رفته بود با كمى اندرز مردم را بباز كردن بازارها واداشت ، و اين يك هنرى ازو شمرده گرديد و در تبريز هوادارانش بستايش پرداختند ، و سپس ميرزا آقا خود تنها روانه ماكو گرديد كه اقبال السلطنه را ببيند ، و در اين رفتن بود كه چنان كه سپس بزبانها افتاد از اقبال السلطنه پولى گرفت ، و خواهيم ديد كه اين كار و مانندهاى آن مايه رسوايى او شد . اقبال السلطنه از اين پس آرام نشست و با انجمن تبريز فروتنى پيش گرفت كه گاهى تلگراف يا نامه مىنوشت . ولى از درون همچنان دشمن مشروطه ميبود و خواهيم ديد كه