جنگهاى خوييان با اقبال السلطنه
اكنون بداستان خوى ميپردازيم . چنان كه گفتهايم خوى از شهرهايى ميبود كه در دلبستگى بجنبش مشروطه و در كوشش پيروى از تبريز مينمود و آزاديخواهان آنجا غيرت و كاردانى نيكى از خود نشان ميدادند ، و در اين آخرها چنين رخ داد كه ميرزا جعفر زنجانى با شش تن ديگر از خود خوييان ، از باكو از سوى « كميته اجتماعيون عاميون » ايرانيان به آنجا درآمد . اين ميرزا جعفر در باكو نگهبان يك كاروانسرايى ( اوده باشى ) ميبوده . ولى از هوشيارى و بخردى الفبا خوانده سوادى ميداشته ، و اين بود چون ايرانيان حزبى برپا كردند او يكى از پيشگامان گرديد ، و در سايه غيرت و كاردانى جايگاهى در ميان ديگران پيدا كرد ، و چون كميته بهر يكى از شهرها فرستادگانى از خود مىفرستاد ، ميرزا جعفر را هم با شش تن از خود خوييان به آنجا فرستاد ، و اينان هنگامى رسيدند كه كردان اقبال السلطنه در ديههاى خوى تاراج و كشتار دريغ نميگفتند ، و از تلگرافهاى گله و ناله كه بتهران فرستاده ميشد نتيجه بدست نمىآمد .
ميرزا جعفر از همان روز رسيدن مردانه به كار پرداخت . نخستين كار او آن تلگراف و لايحه دربارهء اتابك بود كه نوشتهايم . سپس به اين شد كه : از مجاهدان و خوييان دستههايى پديد آورد و خود بجلوگيرى از اقبال السلطنه كوشد . اين بود دسته - هايى پديد آورده از حكمرانان نيز سه توپ و چند صد سرباز گرفت ، و آنها را به دو بخش گردانيده يك بخش را با دو توپ بسكمنآباد و ديگرى را با يك توپ بقرا ضياء الدين فرستاد كه در برابر كردها لشكرگاه ساختند . فرمانده لشكر سكمنآباد ميراسد اللّه قراعينى و فرمانده لشكر قرا ضياء الدين پسرش ميرهدايت بود كه هر دو از پسر و پدر بدليرى شناخته ميبودند . سپس خود ميرزا جعفر نيز روانهء سكمنآباد گرديد كه از نزديك بكارها سركشد .
اين يك كار غيرتمندانهاى از ميرزا جعفر و خوييان بود . با همه جنگ ناآزمودگى و كمى شمار و افراد بجلوگيرى از كردان تاراجگر و خونخوار برخاسته بودند . ولى افسوس كه فيروزى نيافتند و ميرزا جعفر جان در آن راه گزاشت .
چگونگى آنكه روز آدينه بيست و يكم شهريور ( 4 شعبان ) ناگهان كردان از هر سو بلشكرگاه اينان تاختند و با شليك گلوله كسان بسيارى را به خاك انداخته سپس بچادرها ريختند و گروهى را نيز دستگير گردانيدند . توپ و افزار و كاچال هرچه بود بتاراج بردند در اين جنگ نزديك به شصت تن از مجاهدان كشته شدند . از كردان نيز به همين اندازه كشته شده بود . يكى از كسانى كه دستگير افتادند خود ميرزا جعفر بود .
بدينسان لشكرگاه سكمنآباد بهم خورد و بازماندگان شكسته و پريشان خود را بخوى رسانيده چگونگى را آگاهى دادند . فرداى آن روز در خود خوى يك داستان بسيار نابجاى ديگرى رخ داد ، و آن اينكه يكى از مجاهدان به خانه حاجى ميرزا ابراهيم