در اين هنگام آشفتگى سخت بود كه فرستادگان انجمن ايالتى تبريز به آنجا رسيدند چنان كه گفتيم انجمن ايالتى شش تن را كه شاهزاده مقتدر الدوله و شيخ الاسلام و حاجى جليل مرندى و سالار معزز و وثوق الممالك و حاجى اسماعيل نماينده خوى بودند برگزيده براى چارهجويى بآشوب و نابسامانى كارهاى خوى و ماكو فرستاد . شيخ الاسلام ( عبد الامير ) داستان اين سفر را با يك زبان شيرينى نوشته كه به چاپ رسيده و ما اينك كوتاهشدهء آن را خواهيم آورد .
اين فرستادگان شب آدينه بخوى رسيدند كه همان روز شكست سكمنآباد بود ، و فردايش هم داستان كشته شدن آقا ميرزا ابراهيم و آقا ضياء رخ داد . اينان از همان روز به كار پرداختند . نخست براى جلوگيرى از كردان كه در ديهها بيدادگرى دريغ نميگفتند و كينه خوييان را از مردم بينواى آنها ميجستند ، نامهها نوشته خواهش كردند كه دست از تاراج بردارند و از جنگ دست كشيده نتيجه ميانجيگرى فرستادگان را بيوسند . نيز بكسان كشتگان راه دهند كه هركسى كشته خود را پيدا كند و به خاك سپارد . سپس باقبال - السلطنه نامه نوشته فشار آوردند كه سربازان و ديگر دستگيرشدگان را آزاد گرداند .
ميرزا جعفر را كه دستگير كرده بودند چون دليرانه سخن مىگفته و لابه نمىنموده نگه نداشته جوان كارآمد غيرتمند را كشته بودند .
از اين فرستادگان مقتدر الدوله و برخى ديگران از درباريان پيشين مىبودند و از درون دل بمشروطه گرايشى نميداشتند ، و در شيخ عبد الامير و حاجى جليل مرندى نيز آن گرمى كه ميبايست يافت نميشد . اينان اگر مشروطه را ميخواستند با شورش همداستان نمىبودند ، از اينرو برفتار دليرانه مجاهدان خوى ارج نميگزاردند و بجاى پشتيبانى به آنان روى سرد نشان ميدادند ، و پافشارى مينمودند كه بايد جنگ بريده شود و كشاكش با آشتى بپايان رسد ، و فرمانفرما نيز از تبريز با تلگراف با اينان همداستانى مىنمود ، و چنين نهاده شد كه خوييان ده تن بنمايندگى برگزينند تا همراه فرستادگان بچورس رفته با سران كردان و گماشتگان اقبال السلطنه بگفتگو پردازند و بجنگ پايان دهند . خوييان خرسندى نميدادند . ولى چون فرستادگان سخت ميگرفتند خواه و ناخواه نمايندگانى برگزيدند ، و فرستادگان پس از ده روز درنگ در خوى روانه گرديده آهنگ چورس كردند . لشكر قراضياء الدين برپا ميبود و فرستادگان را پيشواز نمودند و بنوازش پرداختند .
ولى فرستادگان روى سردى به آنان نشان داده دستور پراكندن دادند . سپس در چورس كه در آن نزديكى است نشيمن گرفتند و با سران كردان كه در قرا ضياء الدين در نيم فرسخى مىنشستند بنامهنويسى و پيامفرستى پرداختند ، و پس از گفتگوهاى فراوان و آمدن و رفتن ، و ميهمانى دادن پس از آنكه يك ماه كمابيش در آنجا مىبودند نتيجه اين شد كه بكشاكش پايان داده چنين نهادند كه كردان ديگر بتاراج و كشتار ديهها نپردازند و راهها را ايمن دارند ، و سربازان و ديگران كه دستگير شده بودند اقبال السلطنه رها
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 472
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٤٧٢