چون چايى و قليان بپايان رسيد اتابك با آقاى بهبهانى بپايين آمدند و دست بدست هم داده گفتگوكنان راه افتاده تا بيرون در بهارستان رسيدند ، و در آنجا گدايى از آقاى بهبهانى پول خواست و او به اين پرداخت دو سه گامى جدا افتاد ولى اتابك كه همچنان گام برميداشت و چشم بسوى درشگه خود ميداشت كه نزديك بيايد ناگهان جوانى از جلو در آمده با ششلول كه در دستش ميبود سه تير پياپى به او نواخت كه هر سه كارگر افتاد ، تيرى نيز بپاى سيدى از تماشاچيان خورده او را زخمى ساخت .
اتابك به زمين پ 136 حيدر عمو اغلى افتاد و جوان زننده چون خواست بگريزد سربازى از نگهبانان در مجلس او را دنبال كرد .
جوان زخمى نيز به او زده ، ولى از سراسيمگى يا چون ميدان را به خود تنگ ميديد تيرى هم به روى خود تهى كرد كه بمغزش رسيد و در زمان افتاد و جان داد . اتابك اندك جانى داشت . چون او را در درشكه گزارده خواستند بخانهاش برند تا يكربع ديگر او نيز درگذشت .
اتابك را بخانهاش رسانيدند كه بشويند و در سفيده بپيچند و براى زير خاك رفتن بقم فرستند . ولى جوان كشنده همچنان به روى زمين ماند و كسى او را نميشناخت تا پوليس رختهايش را كند و بجستجو پرداخت و از جيبش كارتى درآمد كه در آن چنين مينوشت :
« عباس آقا صراف آذربايجانى عضو انجمن نمره 41 فدايى ملت . » « 1 »
هامش
( 1 ) براون مينويسد : از جيبش دو كپسول استركنين و يك پارچه سنگ دوزخ بيرون آمد .