اينسخن دور نميبود . ملا قربانعلى با آن پيرى توانايى چنين كارها را نميداشت ، و بيشتر كارها را بنام او برادرزادهاش و ديگران ميكردند . ولى او نيز بيكبار ناآگاه نميبود .
نزديك به همان روزها داستانكى هم در قزوين ، شهر همسايهء زنجان ، رخ داد . چنان كه گفتيم حاجى شيخ فضل اللّه و همدستان او ، پيش از آنكه از تهران بروند ، كسانى را براى آشوب انداختن در شهرها فرستادند . يكى از آنكسان ميرزا علينقى پسر سيد احمد طباطبايى بود كه رهسپار قزوين شد .
در اين شهر نيز سيد جمال نامى از ملايان ، دشمنى ، با مشروطه مينمود و يكى از بدخواهان پافشار جنبش ميبود . ميرزا علينقى به خانه او فرود آمد ، و پس از سكالش چنين نهادند كه بآشوبى در شهر برخيزند . شبى سيد جمال لوطيها و اوباش شهر را به خانه خود خواند ، و آنان را به چند دسته بخشيده هر دستهاى را به خانه يكى از پيشروان آزاديخواهى فرستاد كه بدست آورند و بكشند .
در اين هنگام كه دستهها روانه شده بودند ، ناگهان كسى از تلفونخانه آمد و داستان مسجد آدينه را ، كه پيروان حاجى شيخ فضل اللّه چادر زدن ميخواستند و مردم بجلوگيرى برخاستند و در كشاكش فيروزى از آن آزاديخواهان شد ، باز گفت .
سيد جمال از اين آگاهى بترس افتاده كسانى فرستاد و آندستهها را بازگردانيد .
جز يكدسته كه به خانه ميرزا غفار رفتند و با كسان او بزد و خورد برخاستند و در ميانه برخى از كسان ميرزا غفار زخمى گرديدند .
فردا چون مجاهدان از اين داستان آگاهى يافتند بشوريدند و نزديك بود آشوب و خونريزى در قزوين روى دهد . چيزى كه بود شيخ الاسلام و پسر او ميرزا حسن « رئيس المجاهدين » بميان افتاده جلوگيرى كردند . اين داستانيست كه در روزنامه « اتحاد » نوشته شده .
سر سال سيد عبد - الحميد و سيد حسين
اكنون بتهران بازميگرديم . در اينجا نيز ، در ميان كشاكش مشروطه و « مشروعه » ، كارهايى رخ ميداد . يكى از آنها بازپرس و داورى درباره فروش دختران قوچانى ميبود . چنان كه گفتهايم « 1 » از آغاز گشايش مجلس اين يكى از گفتگوهايى بود كه دنبال ميشد . مجلس ميخواست از يكسو دختران را بخانههاشان بازگرداند ، و از يكسو كسانى را كه در آن سياهكارى دست ميداشتند بكيفر رساند . براى اين آصف الدوله والى خراسان و سالار مفخم بجنوردى سركرده سواران آنجا را بتهران خواستند ، و مجلس پافشارى نمود كه آنان ببازپرس و داورى كشيده شوند ، و براى ديدهبانى به اين كار شش تن از نمايندگان خود را ، تقىزاده را با پنجتن ديگر برگزيد .
هامش
( 1 ) بخش يكم صفحه 227 .