تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
كسان آخوند هر دو را آماج تير گردانيدند كه نصر اللّه بس از نيمساعتى جان داد . پس از ساعتى سربازان از سوى حكومت به پشت‌بام آمده براى ترسانيدن مردم چند تيرى به هوا انداختند . كسان آخوند آن را فرصت شمرده برخى از ايشان كه تفنگ داشتند بجنگ پرداختند و از اينسوى مردم بسراى حكومتى ريخته دست بتاراج و يغما گشادند و آنچه يافتند بردند ، و درها و پنجره‌ها را كندند . دو تن سيد و دو تن توپچى سعد السلطنه را در اطاق اندرون بگير آورده بسيار زدند ، سپس با قمه و قداره چند زخم‌كارى رسانيدند . بفراشان نيز زخمهايى زدند . نبى نام فراش سعد السلطنه را بدوش كشيده به خانه حاجى وزير ( يكى از توانگران زنجان ) رسانيد كه در آنجا زخمهايش بندند ، ملا قربان على چون شنيد دستور داد برويد از آنجا هم بيرون كنيد . اوباش رو به خانه حاجى وزير آورده خواستند آنجا را نيز تاراج كنند . اسعد الدوله و ديگران پيش افتاده جلو گرفتند . حاجى وزير ناگزير شد سعد - السلطنه را بيرون كند و يكدسته از اوباشان او را با آن زخمها در كالسكه نشانده و تا بيرون شهر رسانيده رها كردند . بيچاره پيرمرد تا سلطانيه رفته پس از زمانى از آسيب زخمها بدرود زندگى گفت . اين بود نمونه‌اى از « حكم جهاد » ملايان . مانند اين دژرفتارى را از ملا قربانعلى در داستان عظيم‌زاده خواهيم ديد . اين شگفت كه چون اين كار را كردند زيركانه تلگرافى ، از زبان مردم بدار الشورى فرستادند ، بدينسان : « تعديات سعد السلطنه از حد گذشت يكنفر را تنگ قجر گذاشته و يكدختر را ميخواست ببرد رفته در خانه آقا متحصن شده آقا يعقوب نام هيچ عارضى نداشت بدون جهت سيصد تومان ازو پول گرفت . از آنسوى برادرزاده آخوند تلگرافى بمحمد عليميرزا فرستاد ، نزديك به اين : « سعد السلطنه مشروطه‌خواه بود ميخواست مشروطه را در اينجا هم تأسيس كند از شهر بيرونش كرديم » . آن تلگراف در مجلس بگفتگو آورده شد ولى به اين يكى محمد عليميرزا پروا نداشت و آن تلگراف را نيز پنهان كرد . يكى دو روز پس از آن پيش‌آمد ، تلگراف حاجى شيخ فضل اللّه و ياران او كه گفتيم به همه شهرها فرستادند بزنجان رسيد . ملا قربانعلى از آن خشنود گرديد ، و همان را عنوان ساخته به مسجد آمد و پيروان را بسر خود گردآورد و از مشروطه بدگوييهايى كرد و بمشروطه - خواهان بيمهايى داد . رويهمرفته مشروطه در اين شهر پا نگرفت ، و از اين هنگام زنجان در دست ملا قربانعلى و پيروان او بود . در مجلس در نشست سه‌شنبه دهم تيرماه ( 20 جمادى الاولى ) ، چون از انجمن زنجان تلگرافى رسيده بود ، باز گفتگو بميان آمد . شادروان طباطبايى ، چنان كه شيوه او ميبود ، پاسدارى از ملا قربانعلى نموده چنين گفت : « جناب آخوند هيچوقت از خانه بيرون نميآيد و خبر از جايى ندارد اين كار آدمهاى ايشانست » .