تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
كردان در آنجا نيز فرصت يافته و بتاخت‌وتاز پرداخته ديه‌ها را كشتار و تاراج ميكردند . بيچاره روستاييان گزند و آسيب فراوان مىديدند و چون بدولت اميدى نمىبود مجد - السلطنه كه يكى از سركردگان سپاه دولتى و اينزمان در كارهاى توده‌اى از سرجنبانان مىبود ، خود بسيج سپاهى ميكرد كه بسركوبى آنان شتابد ، و از انجمن تبريز ياورى ميخواست ، انجمن با دست يكدسته از مجاهدان ، اندى قورخانه و افزار جنگ براى او فرستاد . اما اردبيل ، چنان كه گفته‌ايم در اين شهر گذشته از دوتيرگى حيدرى و نعمتى كه هنوز كارگر مىبود دو تن ملاى بزرگى : آقا ميرزا على اكبر و حاجى ميرزا ابراهيم ، در اين شهر مىزيسته كه همواره با يكديگر دشمنى و همچشمى مىنمودند . اين آقا ميرزا على اكبر يك ملاى شگفتى مىبود . اين نيز دلبستگى بسيار بكيش شيعى « شريعت » نمودى ، و به اندازه توانايى خود « حكومت شرعى » راندى . بدينسان كه از پيروان خود « زكات » و « خمس » گرد آوردى ، و بگفتگوهاى مردم رسيدگى كرده « فتوى » دادى . و بدولت و بكشور و توده و اين گونه چيزها پروا ننمودى . يك ملايى از تيپ حاجى شيخ فضل اللّه و سيد كاظم يزدى ميبود ، با اين جدايى كه شكوه دوستى حاجى شيخ فضل اللّه و فريبكارى سيد كاظم را نميداشت ، و يكمرد ساده درونى مىبود و آنچه از مردم مىگرفت هم بسود خود آنان به كار ميبرد . يك نمونه ديگرى از « شريعت‌خواهان » مىبود ، كه جز راه خود را نشناختى ، و اينكه با مشروطه همراهى نشان ميداد و انجمن برپا ميكرد ، از ندانستن معنى مشروطه و نداشتن آگاهى از خواست آزاديخواهان مىبود . چنان كه گفته‌ايم اينان جنبش را جز نبردى با دولت نميشماردند و نتيجهء آن را جز رواج « شريعت » نمىپنداشتند . اين بود چون جنبش مشروطه برخاست و در همه شهرها انجمن برپا مىشد ، در اردبيل نيز اين دو ملا به كار برخاستند ، و هركدام انجمنى برپا كرده و كشاكش حيدرى و نعمتى را بميان آوردند ، و هر يكى يكدسته از شاهسونان يغماگر را به يارى خود خوانده در شهر ميدان زد و خورد پديد آوردند . چنان كه گفتيم در همان هنگام انجمن تبريز نمايندگانى فرستاد كه هر دو انجمن را بستند و يك انجمن ديگرى براى همگى شهر بنياد نهادند . بدينسان آتش آشوب فرونشست و آرامش برپا گرديد . بويژه با كاردانى كه رشيد الملك فرمانرواى اردبيل از خود نشان ميداد . ليكن در اينهنگام چون رشيد الملك در قره‌داغ مىبود ، ملايان از دورى او ميدان يافته دوباره بهمچشمى و دشمنى برخاستند ، و باز هركدام يكدسته از شاهسونان را براى پشتيبانى از خود ، به شهر خواندند ، و اين مايه آشفتگى كارها شد و چه در شهر و چه در بيرون آن ناامنى رواج گرفت .