و سهش بيشتر گردانيدند . هر روز هنگام پسين بازارها بسته مىشد و مردم رو بكوييكه نوبت پذيراييش مىبود مىآوردند . تو گفتى عيد بزرگى پيش آمده و مردم همگى با جشن و شادى بسر مىبرند . گذشته از آيندگان و روندگان در رهگذرها ، پشتبامها پر از تماشاچيان ، از زن و مرد ، مىگرديد و دلزدايندهتر از همه ، آمد و رفت دستههاى مجاهدان و آواز كوس و شيپور آنان مىبود . كوشش يك چند تنى ، در چند ماه ، از بازاريان و برزگران چنين دستههاى بسامان جنگى پديد آورده بود .
در اين آمد و رفتها ديده مىشد كه اين دستهها ، از يك ماه باز ، تا چه اندازه فزونى يافتهاند . راستى اين مىبود كه داستان تاختوتاز پسر رحيمخان و بيمى كه از آن به شهر ميرفت بسيارى از تبريزيان را به خريدن تفنگ و فشنگ و پيوستن بمجاهدان واداشته و كنون هم اين پذيراييها و پاسداريها بسيارى را واميداشت . هر روز شكوه اين دستهها و انبوهى آنها فزونتر از روز پيش ديده مىشد .
بدينسان دلها پر از اميد و آرزو مىبود و هركسى مىپنداشت كينه و پراكندگى از تبريز رخت بسته كسى نميدانست چه روزهاى اندوهبارى در پيش است و كسى گمان نمىبرد كه روزى خواهد آمد كه جنگ و خونريزى جاى اين برادريها و همدستيها را گرفته و اين كويها كه باهم دوستى و آشتى مىنمايند بدشمنى برخاسته و اين خانهها و ديوارها كه اكنون آذينبندى مىشود با گلولههاى توپ و تفنگ ويرانه گردد .
گويا در اين آمد و رفتها بود كه آقا ميرتقى نوبرى كه يكمرد سادهدل نيكخواهى مىبود لقب « قلج آقا » يافت ، چه هميشه با همان رخت بلند و دستار سياه ، شمشير برهنه بدست مىگرفت ، و جلو فوج مجاهدان نوبر مىافتاد ، و جوش و سهش بسيارى از خود نشان مىداد .
آشفتگى در شهر - هاى آذربايجان
در آنهنگام كه در تبريز اين جشن و شادى ميرفت در بسيارى از شهرهاى آذربايجان ، از ماكو و ارومى و اردبيل ، آشفتگى در ميان مىبود . در ماكو چنان كه گفتيم كردان ديهها را تاراج مىكردند و بمردم گزند و آسيب دريغ نمىگفتند ، و هر زمان يك آگاهى اندوهآور ديگرى از آنجا ميرسيد . چنان كه ديديم انجمن تبريز تلگرافهاى بسيارى در اينباره بتهران فرستاد و بگفته خودش « گريبان دريها » كرد ولى سودى بدست نيامد و آخرين نتيجه آن شد كه از تهران دستور دادند كه نظام الملك ، اجلال الملك را براى بازجويى از پيش آمد و گفتگو با اقبال السلطنه بماكو فرستد . چون چاره ديگرى نمىبود انجمن به آن خرسندى داد ، و او نيز آقا نقى شجاع الملك را كه يكى از بازرگانان مشروطه خواه مىبود ، از سوى خود نماينده گردانيده همراه اجلال الملك فرستاد .
در ارومى در نتيجه گفتگوى مرزى كه با عثمانيان در ميان مىبود و دستههاى سپاه ايشان از مرز گذشته و به خاك ايران درآمده بودند ( چنان كه داستان را خواهيم آورد ) .