با آنهمه اين داستان نيز در تهران برنگ ديگرى جلوهگر گرديد ، و چنان كه گفتيم خود انگيزه ديگرى براى بدگمانى شد .
راستى آن بود كه برخى پيشآمدهاى تبريز اينزمان در تهران از آبروى تبريزيان كاسته و زبان خردهگيران را بر آنان بازگردانيده بود ، يكى از آن پيشآمدها پذيراييهاى نابجا از ميرزا آقاى اسپهانى و ديگرى كشتن حاجى قاسم اردبيلى و ديگرى داستان جدايى از تهران و انديشه جمهورى ميبود كه گفتيم بدروغ پراكنده بودند ، و چون داستان بازپسين هم رخ داد و آگاهى از آن پ 118 شادروان ميركريم بزاز بتهران رسيد خردهگيرى و بدگويى بيشتر گرديد . همين را نشان چيرگى اوباش گرفتند ، و بيش از ديگران نمايندگان آذربايجان آزرده شدند .
اين زمان ارج مجاهدان را نمىشناختند و نتيجهاى را كه از پيدايش آنان بدست خواستى آمد نميدانستند و اين بود آن را با انجمنبازيهاى بيهوده تهرانيان يكى شمرده و نامه نوشته برخ تبريزيان ميكشيدند كه « در تهران زياده از ده انجمن است اينها صورتا از هم جدا ولى معنا اتحاد و اتفاق دارند » .
بجاى آنكه بدانند جنگ آموخته گردانيدن چند هزار تن و بسامان نگه داشتن آنان يك كار دشواريست و از اين كوشش ، « مركز غيبى » ارجشناسى نمايند بدينسان بدبينى و بدگويى از خود مينمودند .
راستى هم آنست كه نمايندگان آذربايجان و ديگران كه از توانگران مىبودند پيش آمدن مجاهدان را كه بيشتر آنان از كمچيزان برميخاستند دوست نميداشتند از آنسوى دو سيد كه بنيادگزار مشروطه شمرده ميشدند ميخواستند بدانسان كه مشروطه را با گفتگوها و ايستادگيهاى آشتىجويانه گرفتهاند با گفتگوها نيز پيش برند و از اينرو خرسندى بآمادگيهاى جنگجويانه يا بكوششهاى ديگرى نميدادند و اين لغزشى از ايشان ميبود .
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 392
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٩٢