تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
يكدسته هم از احمدآباد و يكدسته هم از مسجد حكيم و و و و از تمام محله‌هاى اصفهان فردفرد دسته‌دسته سينه زن آمد در چهل ستون با تفصيلى كه اگر بخواهم بگويم هفتاد من كاغذ شود از مردم به قدر كفايت از قليان و چاى و قهوه و غيره پذيرايى شد تا غروب آفتاب به همين عنوان . بتاريخ جمعه دوم شهر جمادى الاولى اولا تمام دكاكين اصفهان بسته به غير از چهار سوق شيرازى امروز تمام چهار سوق را بسته و رفتند در مجلس فاتحه اگر بخواهم عرض كنم كه امروز چقدر جمعيت بود امكان ندارد زيرا كه از حساب بيرونست تمام اصفهان در هيجان امروز از دهات اطراف شهر ره نون دست جرد نصرت‌آباد و و و و و دسته‌هاى فراوان همه با علمهاى سياه و بيرقهاى وا اسلاما وا اسلاماگويان سرهاى برهنه همه سينه‌زنان يكدسته زنجيرزن يكدسته سينه زن يكدسته سنگ‌زن ضيق وقت است مختصرا عرض مىشود يكدسته از مدرسه ايتام با بيرقهاى سياه اطفال هفت ساله الى ده ساله با الحان فصيح مترنم ابيات چند از آن جمله :
( اى شيعه چه غوغا است كه روز همه شد شام ) * ( خون گريه كن از بىكسى و غربت اسلام )
مردم را از هيجان غيورانه طاقت طاق شد يكدسته نيز از مدرسه سادات يكدسته مدرسه معارف و و و و و از تمام مدارس اصفهان دسته‌دسته و هر دسته بعنوان عجيب جنبش غيورانه از اهالى اصفهان مشاهده مىشود . بتاريخ شنبه 3 اين سه روزهء فاتحه تمام بازارهاى اصفهان بسته و بعضى از بازارها سياه‌پوش امروز جمعيت بىاندازه پست و بلند چهل ستون را گرفته‌اند يكساعت از روز برآمده تمام آقايان عظام و رؤساى شهر به مسجد تشريف آورده چند نفر هم از ذاكرين روضه خواندند مردم از براى شهداى تبريز بىاختيار گريان در هر صورت طايفه يهود از بچه هفت ساله تا مرد هفتاد ساله اجماع توريت‌ها را بالاى دست گرفته و بلسان خود چيزى مىگفتند و ميگريستند و خاك و كاه بر سر و صورت ميريختند سه مرتبه دور مجلس گردش كردند و دسته‌هاى ديگر از دهات و غيره . . . يكدسته هم از سده به اين تفصيل اولا آنجماعتى كه عرض شد ميخواهند سرباز ملى بشوند « 1 » آمدند ولى تمام تفنگها بدوش فشنگها حمايل كرده شش لولها دور كمر با شمشيرهاى كشيده و كفن به گردن و صداها را بلند كرده به اين مقاله مترنم بودند :
ما بندهء خداييم * مشروطه را فداييم
مردم از ديدن آنها زارزار بىاختيار ميگريستند و جماعتى هم برهنه و سينه‌زنان با الحان فصيح ميگفتند :
كشتند ز اسلام چو در قلعه ماكو * اى شاه نجف شير خدا صاحب ماكو
هامش
( 1 ) بخش يكم صفحه 267 ديده شود .