را ستوده است ، و من بهتر ميدانم برخى از نوشتههاى او را بياورم .
مينويسد : « عمارت فوقانى و تحتانى و صحن و خيابانها از آدم مثل دريا موج ميزد .
چندانكه از جيب دستمال يا قوطى سيگار بيرون آوردن اشكال داشت . در آن فضاى وسيع نفسها تنگ ميشد .
در هر اطاق و هر مجمع و هر گوشه نطاقها ايستاده دست از جان شستند و آنچه در دل داشتند گفتند . . . محض جهت نمونه از چند فقره اشاره مينمايم :
آخوندى مىگفت : حضرات هرگاه خداوند روزى شما را قطع كند او را بندگى ميكنيد ؟ ! . . هرگاه پيغمبرى عوض آنكه شما را به راه راست دعوت نمايد ، به راه كج دلالت كند او را به پيغمبرى قبول ميكنيد ؟ گفتند : نه . گفت : هرگاه پادشاه مستبد و جابر و مخل آسايش رعيت باشد و به تباهى آن كوشد او را پادشاه مىدانيد ؟ ! . . . گفتند نه .
گفت مگر نمىدانيد كه پسر رحيمخان را خود شاه . . . تحريك و تعليم داده كه دمار از روزگار آذربايجان دربياورد ؟ . . مردم داد زدند : ما هيچوقت چنين پادشاهى را نميخواهيم .
يكنفر خان فرنگى مآب عينكى به پا ايستاده سرگذشت لويى شانزدهم را از سر تا پا خواند و سخن را تا آنجا رسانيد كه هفتاد گناه برو ثابت كردند و خودش و زنش را سر بريدند . مردم گفتند . فرانسه نباشد ايران باشد ، لوى شانزدهم نباشد محمد عليشاه باشد ما حاضريم اينرا بمحاكمه بكشيم .
يكنفر طلبه به پا ايستاده گفت : حضرات ميدانيد ماها در اينمدت از دست سلاطين - قاجاريه چها كشيدهايم ؟ ! . سپس بنا كرد از فتحعليشاه و محمد شاه گفتن . نوبت بناصر - الدينشاه رسيد از هرجا داد زدند خدا قبر او را پر از آتش كند . مظفر الدينشاه را رحمت و دعا گفتند . آخر گفت الآن در دست يكنفر خبيث گير كردهايم . يك مرتبه صداها بلند شد ما چنين پادشاهى نميخواهيم . ما پسر ام الخاقان را نميخواهيم .
يكخانى به پا ايستاده گفت : ميدانيد فرق مرده با زنده چيست ؟ . . مرده احساس درد نميكند ، و اگر دست و اعضاى او را ببرند درك نميكند . اما زنده متألم مىشود . سپس گفت ما ايرانيان مرده بوديم ولى اكنون زنده شدهايم و روح بابدان ما دميده شده .
برادران ما را در آذربايجان قتل و غارت ميكنند مثل اينست كه دست ما را مىبرند ، و چشم ما را ميكنند ، ما نبايد تحمل كنيم .
ميرزا احمد خان نامى گفت : ما فعلا از شاه دو چيز ميخواهيم : اول اينكه به زودى هرچه تمامتر از تبريز ترضيه بياورد . دوم اينكه رحيم خان را بما سپارد تا در جلو اين عمارت او را بدار كشيم و الا بايد خود شاه بدار كشيده شود . صداها بلند شده گفتند :
حرف اينست .
در طهران بيست و يكباب مكتبخانه بطرح جديد است . شاگردان تمامى آنها با علم مخصوص وارد شده هر يكى در طرفى صف كشيده خطابهها خواندند . يكنفر بچه -
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 343
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٤٣