تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
بدينسان فرستادگان پى هم ميرفتند و تا چند ساعت از شب رفته مجلس برپا و مردم در بهارستان چشم‌براه ميداشتند . محمد عليميرزا دستخطى درباره برداشتن بيوكخان از ايل بيگىگرى قره‌داغ و بر كنار گردانيدن او از سركردگى سواران بيرون فرستاد و دربارهء رحيمخان نويد بند كردن او را داد . فرستادگان پس از چند ساعت درنگ با اين دستخط و نويد بازگشتند . ليكن مجلس اين را نپذيرفت و مردم سخت بهياهو برخاستند ، مجلس چنين نهاد كه پافشارى نموده سه چيز را از شاه بخواهد : يكى بركنارى رحيمخان از كارهاى دولتى و بند كردن او . ديگرى بركنارى پسر او از كارهاى دولتى . سوم ايمنى تبريز و دلجويى از تبريزيان . پس از اين نهش چون شب به نيمه رسيده بود خواستند پراكنده شوند . مردم خرسندى نميدادند و جلوشان را ميگرفتند و سرانجام تا فردا مهلت خواستند و بخانه‌هاى خود رفتند .

خيزش تهرانيان به يارى تبريزيان

فردا يكشنبه چهارم خرداد ( 13 ربيع الثانى ) ، در تهران يكى از روزهاى پر هياهوى تاريخى بود امروز تهرانيان به يارى تبريزيان بازارها را باز نكردند ، و از آغاز روز دسته بدسته رو بسوى بهارستان آورده در آن پيرامونها انبوه شدند . مجلس از آغاز روز برپا گرديده به روى درخواستهاى سه‌گانه ايستادگى نشان داد . از دربار برويه كارى گفته بودند : با بودن علما و نمايندگان آذربايجان و كسانى از اعيان ، از تبريز دربارهء پيش‌آمد جستجو رود : از اينرو نمايندگان دهگانه آذربايجان و حاجى امين الضرب و حاجى محمد اسماعيل همراه دو سيد و پسران ايشان . آهنگ دربار كردند ، و در آنجا با امامجمعه تهران و حاجى شيخ فضل اللّه و پسر او شيخ مهدى و ظل السلطان و نايب السلطنه و عضد الملك و اتابك و وزيران گرد آمده فراهم نشستند . نخست با اتابك گفتگوهايى رفت . سپس همگى به تلگرافخانه عمارت گلستان رفتند و با تبريز بگفتگو پرداختند ( گفتگو را خواهيم آورد ) . مجلس همچنان برپا مىبود و نتيجه را مىبيوسيد . از آنسوى مردم همگى اطاقهاى مجلس و سراسر باغ بهارستان و جلو خان مجلس و خيابانها را پر كرده بودند ، و در هر - گوشه‌اى يك ملايى ، يا طلبه ، يا يكجوان فرنگ رفته‌اى ، يا يك آزاديخواهى ، به روى يك بلندى ايستاده بمردم سخن ميراند . هركس از دانسته‌هاى خود مىگفت . امروز تهرانيان در دشمنى با محمد عليميرزا اندازه نشناختند و آنچه ميدانستند و توانستند گفتند . امروز نام مادر او « ام الخاقان » را بزبانها انداختند و سخنانى را كه در سى و اند سال پيش دربارهء آن زن گفته شده بود ، سخنانيكه بنيادى جز پندار و گمان نميداشت . تازه گردانيدند . يكمرد بافهم آذربايجانى كه اين زمان در تهران ميزيسته و گاهى نامه‌هايى بحاجى مهدى آقا كوزه‌كنانى مينوشته و برخى پيش‌آمدها را مىستوده ، يكى هم داستان امروز