تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
در تبريز از دور مىدانستند . اين زمان از نمايندگان آذربايجان جز دو تن كه تقيزاده و مير هاشم باشند در تهران نمىبودند . بميرهاشم جز گمان بد نتوان برد و ميتوان گفت تقيزاده اين آگاهيها را به تبريز مىداد . چيزى كه هست چرا او خود در مجلس نميگفت ؟ ! . چرا معنى اين رفتار محمد عليميرزا را كه از ميان بردن مشروطه مىبود آشكار نميگردانيد تا مردم بدانند و بشورند ؟ ! . . اينها را نيك نميدانيم .

شورش بهمن‌ماه

در تبريز پس از راه انداختن نمايندگان آرامش بود . چون آگاهى از مرگ مظفر الدينشاه رسيد اندوه‌خوارى نمودند و تلگراف بدار الشورى فرستادند . سپس چون آگاهى از تاجگزارى پسرش رسيد پنج شب چراغان كردند . از آن پيش‌آمدها آگاهى نمىبود . ولى چون « قانون اساسى » رسيده بود آن را نارسا مىيافتند و خرده به آن ميگرفتند . نيز ناايمنىهايى در آذربايجان بويژه در پيرامونهاى ارومى رخ داده بود و نظام الملك پرواى آنها نميداشت از اينرو آزردگى مىنمودند . نيز آگاهيها از تهران ميرسيد كه سيد محمد يزدى و ديگر بدخواهان جنبش آزادى كه از تبريز بيرون رانده شده بودند ، در تهران پيرامون شاه را گرفته‌اند . همچنين ساعد الملك كه در نتيجه گله‌مندى اردبيليان انجمن پافشارى نمود او را از حكمرانى برانداخت ، در تهران « وزير مخزن » گرديده . اينها مايه دل‌آزردگى ميشد ، ولى خاموش مىايستادند . روز سه‌شنبه پانزدهم بهمن ( 21 ذى الحجه ) نامه‌هايى از تهران رسيد كه پيش‌آمد هاى دل‌آزار بازپسين را از دژرفتارى پسر سپهدار با شيخ محمد و ديگران ، و بىپروايى شاه با مجلسيان و نخواندن آنان بتاجگزارى ، و پافشارى او براى نگهدارى بلژيكيان ، و نپذيرفتن وزيران پاسخدهى را در برابر مجلس و مانند اينها آگاهى ميداد . اينها سران جنبش را بشورانيد . اينان خواست محمد عليميرزا را از آن رفتار بيك دانستند و آنچه در پس پرده ميبود دريافتند ، و اين بود خاموشى را كنار گزارده به كار برخاستند . بدينسان كه روز چهارشنبه شانزدهم بهمن ( 22 ذى حجه ) يكدسته از مجاهدان بانجمن درآمده با نمايندگانى كه در آنجا ميبودند بگفتگو برخاستند و تنديها نمودند كه از چنان پيش‌آمدهايى ناآگاه ميباشند و بىپروايى مىنمايند . كم‌كم آگاهى بنمايندگان پيشه‌وران رسيده همگى در انجمن گردآمدند . همچنين مردم چگونگى را شنيده و بازارها را بسته رو به آنجا آوردند . ميرزا جواد ناطق نامه‌ها را باز خواند و خود سخنانى گفت . مردم بشور و فرياد برخاستند . كسانى ناله و گريه مىنمودند و كسانى زبان بنفرين و بدگويى مىگشادند . از هر سو همهمه و غوغا شنيده ميشد . مردم تو گويى يك چيز بسيار گرانمايه‌اى از دست داده‌اند و بيتابيها مىنمودند . در اين ميان علما و ملايان را نيز يكايك مىآوردند ، و چون همگى گرد آمدند ، واعظان بخاموش گردانيدن مردم كوشيدند و پس از گفت و شنيد چنين نهادند كه فردا در تلگرافخانه گرد آيند و كسانى