رفتار را ميكرد و در تنكابن امير اسعد پسر سپهدار « 1 » شيخ محمد نامى را از علماى آنجا بگناه آنكه ميخواسته انجمنى براى برگزيدن نمايندگان برپا كند گرفته و بپاهايش چوب زده ، و ديگرى را از ملايان ريش بريده بود ) . از آنسوى بنام اينكه ما مسلمانيم و مشروطه با مسلمانى نمىسازد عنوان « مشروعه » را بميان آورده و برخى از ملايان را به كار انگيزد و كشاكش بميان اندازد ، و پس از همه كار را به آنجا رساند كه مجلس تنها براى قانونگزارى باشد و آن را كارى باينكه دولت چرا وام ميگيرد نباشد . يك قانون اساسى نارسايى كه داده بودند آن را پس گرفتن ميخواستند و عنوان « مشروعه » دستاويزى براى بهم زدن آن ميبود .
دربارهء آصف الدوله و جلوگيرى او از برپا كردن انجمن ، وزير داخله چنين پاسخ ميداد : « مردم بسيار حرف ميزنند سند لازم است . بعلم اليقين بايد اطلاع پيدا كرد شايد براى اين بوده كه چون ميخواستند انجمن ملى تشكيل دهند و هرزگى و شرارت كنند حاكم جلوگيرى كرده است . »
اين پاسخ بدتر از رفتار آصف الدوله بود و اندازه بىپروايى دولت را بمجلس نيك نشان ميداد . دربارهء پسر سپهدار طباطبايى بصدر اعظم نوشت و او پاسخ داد : « شيخ محمد هرزه بود امير اسعد تنبيهاش كرده » .
روز بيست و نهم ديماه كه يكروز پس از تاجگزارى بود در مجلس گفتگو از اين زمينهها بميان آمد و نمايندگان باز گله بسيارى كردند . دو روز پس از آن در نشست ديگر ، باز گله بميان آمد و اين بار برخى جملههاى تندى نيز گفته شد .
حاجى سيد نصر اللّه گفت : « اطراف شاه كسانى هستند كه راضى به پيشرفت مجلس نيستند و نميخواهند كه قانونى باشد . »
استاد حسن معمار گفت : « اينها سالها است كه به الدرم و اشتلم اين مردم را چاپيدند و خوردند . ابدا راضى نخواهند شد كه جلوگيرى از ايشان شود . »
طباطبايى گفت : « اگر آنها اين مجلس را نخواهند بر ماست كه بگوييم سلطنت با مجلس توأم است و اين پادشاه پادشاه مجلس است . »
از اين گونه سخنها ميرفت . چيزى كه بود از پردهدرى خوددارى نموده و هميشه گناه را به گردن وزيران و درباريان ميانداختند ، و چنين وانمودند كه خود شاه با توده و مجلس همراه است و اينانند كه بدخواهى مينمايند ، و نتيجهاى كه از اين گفتگوهاى خود مىگرفتند آن بود كه بنويسند و شاه را از بدخواهى وزيران آگاه گردانند و هم از او چاره خواهند . چنان كه شاه با اينان دورويه راه ميرفت ، اينان هم از روى ترس يا از راه دورانديشى با وى پرده نگه داشته و دورنگى مينمودند .
هامش
( 1 ) همان نصر السلطنه .