خوانده و بنام نمايندگى مجلس هيچكس را نخوانده بودند . از همينجا سهش محمد - على ميرزا درباره مشروطه و مجلس نمودار ميشد .
كسى كه در نامه خود بشادروان بهبهانى ، آن سوگندها را خورده و خود را خواهان مشروطه بازنموده بود ، كنون بيكبار بازگشته و اين بىپروايى را مينمود . همان روز در مجلس گفتگو بميان آمد ، و كسانى از نمايندگان گله كردند و برخى جملههاى مغزدارى نيز بميان آمد .
ميرزا طاهر گفت : « سلطان سلطان ملت است . بايد از طرف ملت تاج گزارند و مجلس نمايندهء ملت است » .
ميرزا محمود كتابفروش گفت : « حالا كه اول مجلس است اگر ميتواند مطالبه حق خودش را بكند و الا بعدها نميتواند كارى از پيش ببرد » .
ولى از اين گلهها و گفتگوها سودى نتوانستى بود . محمد عليميرزا كار خود را پيش برده و از ترسى كه از رهگذر رسيدن بتاج و تخت ميداشت بيرون آمده و اين زمان در انديشه برانداختن مجلس و مشروطه ميبود .
اينمرد با خودكامگى بزرگ گرديده و پادشاهى را جز گردن كشيدن و فرمان راندن نمىشناخت ، و كنون كه در هنگام جوانى بتاج و تخت رسيده بود اين به روى سنگين ميافتاد كه كسانى از توده در برابر او بالا افرازند ، و با وى گفتگو از كارهاى توده و كشور كنند . معنى مشروطه و سود همدستى با توده چيزهايى بود كه بمغز او راه نمىيافت .
از آنسوى گرايش او بهمسايه شمالى ، و بودن آموزگارى همچون شاپشال ، و همگويانى همچون مفاخر الملك و مفاخر الدوله و امير بهادر و ساعد الملك و سيد محمد يزدى و حاجى ميرزا اسد اللّه « 1 » و مانند اينها در نزد او ، كار را سختتر گردانيده و جاى سازشى با مشروطه و مجلس بازنميگزاشت .
چنين گفته ميشد پدر زنش كامران ميرزا هم از بدخواهان مشروطه است و او را به برانداختن مجلس دليرتر ميگرداند . رفتار بازپسين مجلس و نپذيرفتن آن ، پيماننامه وام را بهمگى درباريان گران افتاده و بخشم و بدخواهى آنان بسيار افزوده بود .
محمد عليميرزا به برانداختن مجلس يكدل شده و چنين ميخواست كه با آن همه بى - پروايى نمايد ، و هرچه خواست ندهد ، و هرچه قانون گزاشت و يا دستور داد نرواناند ، آن را يك دستگاه بيكارهاى گرداند ، و از آنسوى در شهرها ، در هر يكى كه پيش رود ، حكمرانان دشمنى با مشروطه نمايند و ميدان بتكان و جنبش مردم ندهند ، و از برگزيدن نماينده براى مجلس جلوگيرند ( چنانكه در همين هنگام در خراسان آصف الدوله اين
هامش
( 1 ) يكى از ملايان فريبكار تبريز بود كه با چاپ كردن كتاب دعا و مانند اين خود را بمحمد عليميرزا و اندرون او نزديك ساخته بود ، و چون با مشروطه بدخواهى مينمود از تبريز بيرونش كردند و اين زمان در تهران ميبود . همچنين سيد محمد يزدى را از تبريز بيرون كردند و بتهران آمده بود .