تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
سه چارك بلكه كمتر ميدادند . نانوايان آشكار گفتندى : « يكمن ما سه چارك است مردم بدانيد . » به ياد ميدارم نانوايى ميخواست بكربلا رود و براى آنكه پولش « حلال » باشد همين را بمردم ميگفت ، در جاييكه اين هم دروغ ميبود و چنان كه مردم ميگفتند ، از سه چارك هم كمتر ميداد . اين زمان كم‌فروشى خود يكى از گرفتاريها ميبود . چون كسى جلو نميگرفت و سنگى در ميان نميبود ، نه تنها نانوايان ، همه دكانداران كم ميفروختند . ولى آنچه بمردم گران ميافتاد كم‌فروشى نانوايان ميبود . زيرا نانى را كه با بهاى گران و رنج فراوان بدست ميآوردند ، بجاى يكمن سه چارك يا كمتر ميگرفتند . اينها از چند راه مايه بيدارى مردم ميشد : از يكسو از محمد عليميرزا كه پادشاه آينده كشور خواستى بود نوميد و بيزار ميگرديدند ، و از يكسو از ملايان كه در انباردارى همدست ديگران ميبودند دلسرد ميشدند . رويهمرفته بانديشه زندگانى نزديكتر ميگرديدند و كم‌كم اين درمييافتند كه خود بايد بچاره كوشند . از ملايان نخست امامجمعه ، و سپس مجتهد بانباردارى شناخته ميبودند . مجتهد خود بيزارى نمودى و گناه را به گردن پسرش حاجى ميرزا مسعود انداختى . ولى امامجمعه به اين پرده‌كشى هم نياز نديدى .

كشته شدن جعفر آقا شكاك

در سال 1284 ( 1323 ) بهنگاميكه مظفر الدين شاه در اروپا ميبود و محمد عليميرزا در تهران عنوان « نايب السلطنگى » مى - داشت در تبريز يك داستان شگفتى رخ داد كه اگرچه بجنبش مشروطه پيوستگى نزديكى نميدارد ، چون با رشته تاريخ و داستان - هايى كه در سال‌هاى ديرتر رو داده پيوستگى ميدارد ، و خود يكى از پيش‌آمدهايى بود كه از ارج دولت در نزد مردم بسيار كاست ، از اينرو آن را در اينجا مينويسيم : ايل شكاك از كردانيند كه در نزديك خاك عثمانى نشيمن دارند . سران اينان هر زمان فرصت ديدندى با دولت نافرمانى كردندى و بتاخت و تاراج برخاستندى . در اينزمان‌ها ، از چند سال باز ، محمد آقا سر آن ايل و پسرش جعفر آقا نافرمانى مينمودند و از تاخت و تاز باز نميايستادند . نظام السلطنه كه پس از رفتن محمد عليميرزا بتهران ، به پيشكارى آذربايجان آمده بود بجعفر آقا زينهار داد و او را بتبريز خواست . جعفر آقا با هفت تن از برگزيدگان كسان خود ، كه يكى از ايشان ميرزا نام داييش ميبود ، آمد ، و نظام - السلطنه با او مهربانى نمود . چون اينزمان در قفقاز گرماگرم جنگ ارمنى و مسلمان ميبود و آگاهيهايى كه از آنجا ميرسيد در تبريز مردم را ميشورانيد و در اينجا نيز هر زمان بيم آشوب ميرفت چند روزى نگهدارى ارمنستان را به او سپرد كه با كسان خود بگردد و اگر آشوبى رخ داد