و نيكخواهى پوشيدندى . ناصر الملك نامهاى نوشت كه بايد آن را در اينجا بياوريم ، ولى چون بسيار دراز است و سخنان بيهوده بسيار مىدارد ميبايد از برخى بخشها چشم پوشيم . بزرگى طباطبايى و بينايى او در كار ، از اينجا پيداست كه فريب چنين نامهاى را نخورده و سستى به خود راه نداده .
« بشرف عرض حضور مقدس عالى مىرساند اين بنده يكى از ستايشكنندگان وجود » « مبارك حضرت عالى هستم به جهت اينكه از روى انصاف مىبينم درد وطن داريد و بترقى » « ملت شايقيد و ملتفت بدبختيهاى نوع خود شدهايد و آرزو داريد كه علاجى براى اين دردها » « پيدا كنيد و باب سعادت و نيكبختى را به روى اين ملت كه در شرف زوال است بگشاييد و » « همچو فهميدهام كه اينهمه داد و فرياد و قال و مقال شما از روى نفسپرستى نيست مقصودتان » « چاره امراض ملى است ولى خيلى افسوس و غصه ميخورم وقتى كه ميبينم از شدت شوق و » « عجله كه در علاج اين مريض داريد نميدانيد بكدام معالجه دست بزنيد و از كدام دوا شروع » « بفرماييد كه به حال مريض مفيد باشد چون نتيجهء رفع مرض و عود صحت را در رفتار چيست » « و چالاك مريض ميدانيد اين بيچاره مريض كه قادر به حركت نيست مدتهاست غذايى بمعدهاش » « داخل نشده و بدل ما يتحللى به بدنش نرسيده رمق حركت و قدرت تكلم ندارد تازيانه » « برداشته كتكش ميزنيد كه بدود و از خندق جستوخيز نمايد و اين بدبختى كه بواسطهء مرض » « و نخوردن غذا همهء رودههايش خشكيده و امعاء و احشايش از كار افتاده يك ران شتر » « نيم پخته بدهانش فرو ميكنيد كه ببلعد . واضح است نتيجهء آن دوا و اين غذا چه خواهد شد » « طبيب حاذق كه تشخيص مرض داد اول باستعمال داروهاى مفيده دمبدم مىپردازد اگر » « از گلو نتوانست تزريق مىكند آبگوشت غليظ روانى بدوا آهستهآهسته بحلقش ميچكاند » « تا كمكم قوت بگيرد بعد زير بازوهايش را ميگيرند روزى چندم قدم توى اطاق راهش » « مىبرند پس از آن بحياط و باغ آورده ملايم ميگردانند تا وقتى كه تدريجا قوت دويدن » « و استعداد جستوخيز را پيدا كند . »
« امروز تقاضاى مجلس مبعوثان و اصرار در ايجاد قانون مساوات و دم زدن از حريت » « و عدالت كامله ( آنطوريكه در تمام ملل متمدنه سعادتمند وجود دارد ) در ايران همان » « حكايت تازيانه زدن بران شتر طپانيدن است . خداى قادر عالم گواه است كه در اين » « عرايض خود تملق از احدى منظورم نيست فقط قصد حقگويى و توضيح ريشهء مسئله است » « لا غير . همه جاى مملكت وسيع ايران مثل خيابانهاى طهران نيست كوه دارد ، كتل و » « جنگل دارد ، ماهور دارد ، سباع دارد ، وحوش دارد ، الوار و اكراد دارد ، شاهسون دارد ، » « قشقايى دارد . . . اين حرفها كه در همه جاى دنيا عصاره سعادت و شرافت و افتخار است » « بعقيده بنده در ايران امروز مايهء هرجومرج و خرابى و ذلت و عدم امنيت و هزاران مفاسد » « ديگر خواهد بود زيرا كه براى استقرار و اجراى ترتيبات جديده هنوز علم و استعداد نداريم » « و نشر اين حرفها رعب و صلابت قدرت حاليه را از انظار ميبرد نتيجه پيداست كه چه مىشود ! »
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 91
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٩١