تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
چهاردهم ) ، شادروان طباطبايى با بودن مردم بس انبوهى بالاى منبر رفت و بيك رشته سخنان بس ارجدارى پرداخت . كسانى گفته‌هاى او را مينوشتند و تاريخ بيدارى همهء آن را آورده است . مرد خردمند ، نخست ياد شاه كرد و ازو خشنوديهايى نمود ، ولى گفت كه او بيمار است و سخنان ما را به او نميرسانند . سپس گفت : ميگويند ما شاه را نميخواهيم ، ما مشروطه طلب و جمهورىخواهيم ، و با اين‌ها ميخواهند شاه را از ما برنجانند . ولى ما تنها « عدالتخانه » ميخواهيم ، « مجلسى كه جمعى در آن باشند و به درد مردم و رعيت برسند » . سپس به ياد بيدادگريهاى دولتيان پرداخته و داستان فارس و مانند آن را سرود ، و در پايان چنين گفت : « ايمردم شما مكلفيد برفع ظلم » ، سپس داستان ستمگرى عثمان و برانداختن او را در آغاز اسلام ، ياد كرده چنين گفت : « امروز هم باعث ظلم يكنفر شده است كه اتابك باشد او را علاج كنيد . . » ، و با آنكه از مشروطه‌خواهى بيزارى جسته بود سخن را كشانيد ببدى خودكامگى ( استبداد ) و زيانهاى آن ، و آشكاره نكوهش از آن كرد ، و در ميان سخن ، سرگذشت دلسوز مهدى گاوكش را ياد كرد ، و از سختى كار زندگانى در تهران گله نمود : « مردى ميرود پى طبيب كه بچه‌اش خناق گرفته بلكه او را معالجه كند ، در راه بيچاره را گرفته تا صبح نگه ميدارند ، صبح كه برميگردد پسرش مرده است ، زن حامله است ميروند پى ماما ، او را ميگيرند ، صبح كه برميگردد زن و طفل هر دو مرده . كدام يك از كارها را بگويم ؟ ! . اگر بدانيد در اين شبها چه ظلمها كه مىشود ! مردم كه ياغى دولت نمىباشند ؛ يك كلمه عدل كه اينهمه داد و فرياد و صدمه ندارد » سپس گفت : « مردم بيدار شويد ، درد خود را بدانيد ، دواى درد را پيدا كنيد ، و زود در مقام معالجه برآييد » . سپس گفت : « هر دردى را درمانيست ، و درمان خودكامگى « شور و مشاورت » است » . در پايان چنين گفت : « اگر يك سال يا ده سال طول بكشد ما عدل و عدالتخانه ميخواهيم ما اجراى قانون اسلام را ميخواهيم ، ما مجلس ميخواهيم كه در آن مجلس شاه و گدا در حدود قانون مساوى باشند » . بدينسان بىآنكه پرده را درد ، خواست خودشان را بمردم فهمانيد و به آنان دل داد .

نامهء ناصر الملك بطباطبايى

عين الدوله چون گفتار طباطبايى را شنيد كه آشكاره از استبداد بد گفته ، و از آنسوى نيرومندى آنان را مىديد ، بيك چارهء ديگرى برخاست ، و آن اينكه ناصر الملك را كه در انگلستان درس خوانده ، و خود بدانشمندى و نيكى شناخته ميبود ، و از اينسوى ديندارى هم از خود مينمود ، واداشت كه نامه‌اى بطباطبايى نويسد ، و به او چنين گويد كه مشروطه براى ايران هنوز زود است ، و ميبايد كنون را بفزونى دبستانها كوشيد ، و بمدرسه‌ها كه هست سامانى داد ، و بدينسان مردم را براى مشروطه‌خواهى آماده گردانيد . اين بهانه‌اى ميبود كه بدخواهان هميشه پيش آوردندى و ببدخواهى خود رخت دورانديشى