عاجز و مسكين هركه دشمن بدخواه * دشمن بدخواه هركه عاجز و مسكين
در اين هنگامه سمت ظهور يافت . آخر الامر از منازل از عاج و از شهر شأن اخراج نموده در باغ محمد حسنخان سردار پناه جستند . از آنسو جناب حاجى ناجى به نايب - السلطنه شاهزاده عباس ميرزا و بجماعتى از اعاظم و امرا نوشتجات خوش مضمون و پيغامات سراپا فسون مشتمل بر التزام وفاق و ترك نفاق فرستاد ، ولى اصلا سودى نبخشيد و فايدهاى نداد . لاعلاج از عباسآباد عازم دار الخلافه شد كه در خانه و منزل خويش سكونت جويد و از وزراء دول خارجه استعانت جويد . فضان آقاى سرتيپ توپخانه كه مستحفظ ارك سلطانى بود توقفش را مصلحت نديد ، با معدودى از همراهان بعزم آذربايجان ، عازم يافتآباد گرديد . رعايا و سكنهء يافتآباد با زمانه يار ، و شعار روزگار را آشكار ساخته رعايتى به ظهور نرسانيده به اهانتش پرداختند . چون از يافتآباد فتح البابى روى نيافت رخ به بقعهء امامزادهء لازم التعظيم شاهزاده عبد العظيم آورد . نور اللّه خان شاهسون در اثناى طريق جسارتى كرد ، ولى خسارت برد . حاجى به آنمكان فيض بنيان خويش را رسانيده و در آن حصن حصين متحصن شد . از آنطرف ميرزا يوسف مستوفى الممالك و ميرزا محمد خان كشيكچى باشى و عباسقلى خان والى و محمد حسنخان سردار ايروانى و جمعى ديگر از مقربان حضرت و ناميافتگان دولت ، به عهد و ميثاق اتفاق نموده ، كه چون زمان ماضى بصدارت حاجى راضى نشوند . مال و جان در اين باب دريغ ندارند . بالاجماع عريضهنگار و به حضرت مهد عليا مستدعى و خواستگار اعانت در اين عزيمت آمدند . چون اهالى سرادق پادشاهى را از اين نوع اتفاق و عزيمت كه مشعر و مبتنى بر چاكرى و دولتخواهى بود آگاهى حاصل آمد ، به توسط اعتضاد - السلطنه رجال دولت عليّه را مطمئن و آسوده ساخت و از عنايات پادشاهى اميدوار ساخته مطمئن فرمود . چون اين عزيمت به پايان رسيد و رجال دولت را از اين رهگذر اطمينان حاصل آمد ، مشغول به انجام لوازم تعزيهدارى و سوگوارى شدند . روز سيم وفات خاقان عليين آشيان جمهور امرا و اعيان سياهپوش ، جنازهء مغفرتاندوز را زيب دوش كرده به باغ لالهزار آوردند . خود به شهر درآمده متفقا در كشيكخانه ارك سلطانى