تفصيل اسامى جمعى از اكابر معاصر كه در ملازمت خدمت حاضر بودند ، و ايشان را مستمد تقلد اين منصب سترگ ، و شايستهء متكفل اين امر بزرگ مىدانستند ، معروض گردانيدند . در مرآت نورانى خاطر مبارك سلطانى ، پيشكارى ميرزا آقا خان نورى اعتماد الدوله عكسپذير گرديد . شاهزادگان و امرا موافقت اين خاطر رحمانى را متفق الكلمه گشتند ، همچنانكه مرقوم افتاد صدر اعظم دولت و شخص اول ملت آمد .
چون شاهنشاه اسلامپناه را حسن اعتقاد بر حسن اخلاص و انقياد او بود ، هر روزه بظهور عنايتى تازه ، و بروز عاطفتى بىاندازه ، از حضرت جم مرتبت مخصوص مىآمد ، در كمال قدرت و نفاد حكومت ، صدارت ترقى زيادت مىيافت ، و به لقبى خاص چون ؛ شخص اول ، و نوئين اعظم ، و جناب اشرف امجد افخم ، مخصوص مىگرديد . بيرون از اسم سلطنت آنچه از لوازم كار پادشاهى و نفاد اوامر و نواهى بود ، به وى تفويض فرمود .
مشار اليه نيز مدتى مديد در خيرخواهى دولت ، و شوكت سلطنت ، و حسن سلوك با عموم و اهالى ملك و ملت ، به تقصيرى از خود راضى نگرديد .
آنچه در حيز قدرت و امكان داشت فروگذاشت نكرد ، تا زمانىكه روزگار در مقام استرداد دادهء مستعار خود برآمد . چنان كه گفتهاند : چون دولت روى به كسى نهد آرزوها خدمت عقل او كند ، و چون رو بگرداند عقلش خدمت آرزوها كند . به كثرت نقود و جواهر و اسباب ممتاز نامعدود وافر متظاهر شد .
شيطان غرور او را وسوسه داد ، و غوغاى
« إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى ؛ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى »
در دماغش افتاد ، خواست كه بالانفراد مالك الرقاب بيگانه و خويش ، و جامع مراد خويش شود .
عزيز خان سردار كل را به جرم مجعول معزول گردانيد ، و ستارهء بخت ميرزا يوسف مستوفى الممالك را به درجهء هبوط و افول رسانيد . آن را به صحرا و دشت سردشت ، سرداد ، و اين را به دهات صحرانشينان آشتيان فرستاد .
بعد قضاء اللّه سرآمد قبايح افعال ، همچنانكه سمت تحرير پذيرفت ، چون در رعايت خويش و تبار بىاختيار بود ، كافهء منسوبان و متعلقان تا همسايگان ايشان ، بل اكثر اهالى بىشعور « نور كجور » را حتى المقدور حاكم بلاد گردانيد ، و مالك الرقاب