كلمه چهل هزار را از وى شنيدم نزديك بود عقل از سرم بدر شود ، و كنون فدايت شوم ، صد هزار دينار نزدم گرد آمده است ، و آرزويى در دلم نمانده است ، خدا پاداش نيك به تو عطا فرمايد ، فضل نيز فرمان داد كنيزك را به من برگرداندند و گفت : اى اسحاق كنيزت را بگير و پى كارت برو . اسحاق گويد : من نزد خود گفتم : به خدا اين كنيز پربركتترين مردم روزگار است ، ازينرو وى را آزاد نموده با او زناشوئى كردم ، و فرزندانم جملگى از او هستند .
گويند روزى محمّد بن ابراهيم امام بن محمّد بن علىّ بن عبد اللّه بن عبّاس نزد فضل بن يحيى آمد و جعبهاى كه گوهرى گرانبها در آن بود با خود همراه آورده به فضل گفت : درآمد من از هزينهء مورد احتياجم كمتر است ، ازينرو دينى كه مبلغ آن يك ميليون درهم است گريبان گيرم شده است ، و شرم دارم كه كسى را بدان آگاه كنم ، و با آنكه گروى با ارزشى در اختيار دارم كه مىتوانم آن را نزد يكى از بازرگانان نهاده وامى بگيرم ، با اين وصف ننگ دارم كه از آنان درخواست وام كنم ، ولى بازرگانانى هستند كه با تو - كه خدايت عمرى طولانى دهد - داد و ستد دارند . كنون درخواست من از تو اين است كه از يكى از ايشان مبلغ مزبور را برايم قرض كنى و اين گروى را به دو بسپارى . فضل گفت : سمعا و طاعه ، ولى شرط برآوردن حاجت تو اين است كه امروز نزد ما بمانى . محمد بن ابراهيم نزد او ماند ، سپس فضل جعبهء گوهر را كه مهر محمّد بر آن زده شده بود از وى گرفت و آن را با يك ميليون درهم به خانهء محمد بن ابراهيم فرستاد ، و رسيد هر دو را از وكيل محمّد دريافت نمود . از طرفى محمّد تا پايان آن روز نزد فضل ماند و سپس به خانهء خود رفت . چون به خانه رسيد جعبهء گوهر را با پولها در خانهء خود ديد و بسيار شادمان شد . چون روز ديگر فرا رسيد به خانهء فضل رفت تا در آن باره از وى سپاسگزارى كند ، ولى به دو گفتند فضل به دار الخلافه نزد رشيد رفته است ،
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 279
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص٢٧٩