قرار گذاشتند هر يك از ايشان يكى از سه نفر يعنى : على بن ابى طالب ( ع ) و معاويه و عمرو بن عاص را به قتل برسانند . ابن ملجم گفت : من على را به قتل مىرسانم ، ديگرى گفت : من معاويه را مىكشم ، سومى گفت : كشتن عمرو نيز با من .
اما ابن ملجم زن زيبايى را كه دختر يكى از خوارج بود ديده عاشق او شد ، و او را خواستگارى نمود ، آن زن در پاسخ ابن ملجم درخواستهايى كرد كه از آن جمله قتل على بن ابى طالب ( ع ) بود . ابن ملجم گفت : من براى همين كار به كوفه آمدهام ، و در مقابل آن زن ملتزم شد كه على ( ع ) را به قتل برساند ، سپس على ( ع ) را كشته خود نيز پس از وى به قتل رسيد .
اما ديگرى به سوى معاويه شتافته در كمين وى نشست ، چون معاويه بيرون آمد شمشير خويش را بر ران او فرود آورد ، ولى ضربهء وى كارى نشد ، و معاويه زخم خويش را علاج كرد و بهبود يافت ، سپس آن مرد را به قتل رسانيد . و بعضى گويند او را نكشت .
و اما سومى به قصد كشتن عمرو بن عاص به مصر رفت و در كمين وى نشست ، ولى چنين تصادف كرد كه عمرو در آن شب بيمار شده صبحگاهان براى نماز حاضر نشد بلكه يكى از دوستان خويش را به نيابت خود فرستاد ، چون طلوع فجر فرا رسيد آن مرد وى را به خيال آنكه عمرو است با شمشير به قتل رسانيد ، سپس آن مرد را گرفته نزد عمرو بردند ، و چون ديد مردم به دو به عنوان امارت سلام مىكنند گفت : اين شخص كيست ؟ گفتند : امير عمرو بن عاص است . گفت : پس من چه كسى را كشتم ؟ گفتند نايبش را - و اسم نايب عمرو خارجه بود - ، آن مرد رو به عمرو بن عاص كرده گفت : اى فاسق به خدا سوگند من قصد كشتن كسى جز تو را نداشتم ، عمرو گفت : تو قصد كشتن مرا داشتى ولى خداوند قتل خارجه را خواست ، سپس عمرو دستور داد وى را به قتل رساندند .
چون خبر كشته شدن امير المؤمنين به عايشه رسيد اين شعر را خواند :
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 139
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص١٣٩