فتنهء مسيلمهء كذاب
از جمله وقايع اين زمان فتنهء مسيلمهء كذاب است ، و شرح آن به اختصار چنين است كه : در ايام خلافت ابو بكر مردى پيدا شد كه به دو مسيلمه مىگفتند ، وى ادعا كرد پيغمبر است ، و از آسمان وحى بر او نازل مىشود ، ازينرو مردم بسيارى از قبيلهء او و ديگر قبيلهها گردش جمع شدند ، سپس زنى از عرب كه نامش سجاح بود پيدا شد ، و او نيز مدعى شد كه پيغمبر است ، و وحى از آسمان برايش نازل مىشود ، و گروهى از بنى تميم كه قبيلهء وى بودند از او پيروى كردند . سپس سجاح به جنگ با مسيلمه رهسپار شد ، و افرادش نيز از افراد مسيلمه بيشتر بودند ، چون مسيلمه از حركت سجاح آگاه شد به ياران خود گفت : صلاح در چيست ؟ گفتند : صلاح در اين است كه امر نبوّت را به سجاح واگذارى ، زيرا ما تاب مقاومت در مقابل او و يارانش نداريم ، مسيلمه گفت : بگذاريد من هم دربارهء كار خود بينديشم ، و چون مردى تيزهوش و زيرك بود قدرى فكر كرد ، سپس شخصى را نزد سجاح فرستاده به دو پيام داد كه : بهتر است من و تو در جايى گرد هم آييم ، و دربارهء وحيى كه از آسمان بر ما نازل شده گفتگو كنيم ، هر كس بر حق بود ديگرى از او پيروى كند ، سجاح قبول كرد ، مسيلمه نيز دستور داد خيمهاى از پوست برپا كنند و عود بسيارى در آن بسوزانند ، و گفت : زن هر گاه بوى خوش ببويد به ياد آميزش و جماع خواهد افتاد ، سپس با يك ديگر در خيمه نشستند ، و مسيلمه هرطور بود سجاح را فريب داده با او در آميخت ، چون كار تمام شد سجاح به مسيلمه گفت : شخصى مانند من نبايد كارش اين گونه صورت پذيرد ، من هنگامى كه از خيمه خارج شدم اقرار مىكنم كه تو بر حقّى ، تو نيز نزد قبيلهء من آمده مرا خواستگارى كن ، ايشان مرا به تو خواهند - داد ، من هم قبيلهء بنى تميم را با تو همراه خواهم ساخت . سپس سجاح از خيمه خارج شده گفت : مسيلمه قدرى از وحيى كه برايش نازل شده بود براى من خواند ، من هم