و عماره بعد از طى منازل بحبشه رسيده بوسيلهء نواب نجاشى اداء رسالت نمودند و امراء نجاشى كه از قريشيان رشوتها ستانده بودند عرض كردند كه ما را ازين غربا هيچ فايدهء متصور نيست مناسب چنين مينمايد كه ايشان را به اين رسولان سپاريم تا به مكه برند نجاشى اين سخن را نپسنديد و بر زبان گذرانيد كه هرگز طايفهاى را كه التجا بما آورده باشند تسليم خصم نكنم تا وقتى كه بر حقيقت آنحال اطلاع نيابم آنگاه بانعقاد مجلسى عظيم حكم فرموده باحضار مهاجران اشارت نمود و صحابه جعفر ابن ابى طالب را مقتداى خود ساخته بدان مجلس شتافتند و جعفر بعد از تقديم لوازم تحيت و تسليم بعبارات لايقه كيفيت بعثت حضرت رسالت و طغيان اهل ضلالت و نزول آيات بينات الهى و چگونگى انكار سالكان مسالك تباهى را بىتحاشى معروض نجاشى گردانيد و بقراءت آيتى چند از كلام حضرت خداوند مأمور گشته آغاز تلاوت سورهء مريم كرد و چون بدين آيت رسيد كه
( فَكُلِي وَ اشْرَبِي وَ قَرِّي عَيْناً )
نجاشى گريان شده و اساقفه كه صحف انجيل در نظر داشتند چندان اشك فشاندند كه محاسن ايشان تر گشت و نجاشى بر زبان آورد كه ( ان هذا لهو الحق ) به خدا سوگند كه اين كلام و آنچه بر موسى و عيسى فرود آمده از يك مشكوة است آنگاه روى بعمرو عاص و رفيق او آورده گفت و الله كه اين جماعت را بشما نسپارم و نسبت بديشان شرايط رعايت و عنايت بجاى آرم و جعفر و اصحاب از آن مجلس سرافراز و مستظهر و رسولان قريش محزون و پريشان خاطر بيرون رفتند و عمرو بن عاص روز ديگر به خدمت نجاشى شتافته گفت اين طايفه عيسى را بعبوديت منسوب ميدارند و نجاشى كرت ديگر جعفر را رضى الله عنه طلبيده پرسيد كه دربارهء روح الله چه ميگوئيد جعفر گفت آن ميگوئيم كه خداى ما گفته ( هو عبد الله و رسوله و كلمة القاها الى مريم و روح منه ) و نجاشى خاشاكى از زمين برداشته گفت ميان حال عيسى و آنچه شما گفتيد اين قدر فرق نيست مرحبا شما را و آنكسى كه شما از نزد وى آمدهايد و من گواهى مىدهم كه او رسول خداوند است پس تحف و تبركات قريش را باز داده گفت چون خداى تعالى ملك را بىرشوت به من ارزانى داشته من نيز رشوت نگيرم و سخن اهل غرض را دربارهء مهاجران بسمع قبول نشنوم آنگاه عمرو بن عاص و عماره خائب و خاسر بازگشتند و جعفر ايمن و مطمئن خاطر با رفقاء خود در آن ديار متوطن شد نقلست كه پدر نجاشى را كه در بلاد حبشه بفرمان فرمائى قيام مينمود به غير از او فرزندى نبود و برادرش دوازده پسر داشت و اركان دولت او بتصور آنكه هرگاه پادشاه بميرد چون او را زياده از يك پسر نيست ملك به بيگانگان انتقال خواهد يافت بيك ناگاه آن بيگناه را بكشتند و برادرش را بر تخت پادشاهى نشاندند و چون نجاشى كه اصخمه نام داشت و در وقت قتل پدر خوردسال بود چون بسن رشد و تميز ترقى فرموده فرمود آثار دولت و اقبال از ناصيهء احوال او ظاهر گشت كشندگان پدرش باهم گفتند كه اگر اين جوان زنده ماند يمكن كه پس از انقراض ايام سلطنت عم خود بپادشاهى رسد و از ما انتقام خون پدر كشد آنگاه باتفاق نزد عمش رفتند و رخصت قتل اصخمه طلبيدند