تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
شتافتند و در روزيكه بسيارى از گردن‌كشان آفاق دست ادب بر كمر زده بپاى خدمت در پيش سيف ايستاده بودند بار يافتند و در آن انجمن عبد المطلب تهنيت جلوس پادشاه يمن را به عبارتى ادا كرد كه دوست و دشمن زبان بتحسين او گشادند و سيف بن ذىيزن بعد از اطلاع از كمال فصاحت آن بزرگ عرب از علو نسبش سئوال فرمود و چون جمال حالش را بحليه همهء اوصاف پسنديده آراسته ديد اصناف الطاف پادشاهانه دربارهء او بتقديم رسانيد و بنا بر آنكه سيف بن ذىيزن دين عيسى عليه السّلام داشت و او را از انجيل معلوم شده بود كه وقت ظهور خاتم الانبياء است گمان برد كه آن صدر بارگاه اصفيا از اولاد عبد المطلب خواهد بود در آن اوان كه صناديد قريش در صنعا اوقات ميگذرانيدند روزى در خلوتى عبد المطلب را طلبيده ما فى الضمير خود را با وى درميان نهاد و شمه‌اى از علامات آن مولود عاقبت محمود شرح داد عبد المطلب بعد از استماع آنسخنان سجده شكر بجاى آورده بعرض ملك رسانيد كه مرا فرزندى بود عبد اللّه نام و چندگاه شد كه او بعالم ديگر انتقال فرموده و پسرى همايون اثر يادگار گذاشته معلم بعلاماتى كه بر زبان الهام بيان پادشاه عالميان جريان يافت آنگاه سيف عبد المطلب را باخفاء آن اسرار وصيت كرده هريك از قريشيان را كه ده نفر بودند بانعام ده غلام و ده كنيزك و دو برد يمانى و پنج رطل طلا و ده رطل نقره و ظرفى پر عنبر و صد شتر سرافراز ساخت و موازى آنچه به مجموع ايشان داده بود بعبد المطلب عنايت فرمود و همه را دوست كام و مقضى المرام رخصت انصراف ارزانى داشت و چون مدت يكسال يا هفت سال از سلطنت سيف درگذشت جمعى از حبشيان فرصت يافته در صيد گاهى او را شكاروار درميان گرفتند و بقتل رسانيدند و چون اينخبر بانوشيروان رسيد نوبت ديگر وهرز را با چهار هزار مرد به طرف يمن روان گردانيد وهرز بخرداد ملقب بود و او بعد از قتل سيف بفرمان نوشيروان بيمن شتافته بر مسند حكومت نشست و از اهل حبشه بسيارى بكشت و چون چهار سال سرورى كرد روى بعالم بقا آورد مرزبان بن وهرز بقول محمد بن جرير الطبرى بعد از فوت پدر به حكم كسرى مالك ممالك يمن شد و در وقت حكومت انوشيروان بجهان جاودان انتقال فرموده و مرزبان نيز متعاقب بدان عالم نقل كرده پسرش فيلسجان به حكم هرمز بن كسرى قايم‌مقام شد و چون او نيز نماند ولدش خرخسره در صنعا قدم بر مسند خسروى نهاد و روايتى آنكه بعد از فوت وهرز فيلسجان حاكم يمن گشت آنگاه شخصى كه موسوم بود بخرزادان والى شد پس نوشجان نامى رايت ايالت بر افراشت و بعد از وى مرزوان پادشاه گشت و چون او نيز نماند حكومت آنمملكت بخرخسره رسيد و بر هر تقدير پس از چندگاه كه خرخسره افسر سرورى بر سر نهاد هرمز از وى رنجيده رقم عزل بر صحيفه احوالش كشيده باذان بن ساسان را در آن مملكت حاكم گردانيد و اين باذان به نبوت حضرت رسالت عليه السلام و التحية ايمان آورد و مؤمن و موحد از جهان انتقال كرد آنگاه دادويه كه خواهرزاده باذان بود و ايضا متابعت ملت حضرت خاتم صلى اللّه عليه و سلم مينمود در يمن حاكم شد و باتفاق فيروز ديلمى اسود