( 11 ) - بايد : بايسته است
( 12 ) - كه : حرف ربط بمعنى تا
( 13 ) - كراهيت : بفتح اول ناخوشى
( 14 ) - خداوندش : صاحب آن دولت - معنى چند جمله : براى توضيح بيشتر دربارهء مضمون اين چند جمله نگاه كنيد به صفحهء 743 شمارهء ( 3 ) كه در آنجا كموبيش همين مطلب آمده است ( دولت افتانوخيزان بهتر باشد )
( 15 ) - نعوذ . . . : از بدبختى و پشت دادن دولت و برگشت و انقلاب احوال به خدا پناه مىبريم
( 16 ) - خواجه مسعود : داماد احمد عبد الصمد ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 987 شمارهء ( 2 )
( 17 ) - كدخدائى : پيشكارى و مباشرت
( 18 ) - خواجه : مراد خواجهء بزرگ احمد عبد الصمد
( 19 ) - معنى جمله : از وى با دادن هدايا بسيار خوب قدرشناسى و اكرام كردند
( 20 ) - ببود : گذشت و سپرى شد ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 231 شمارهء ( 12 )
( 21 ) - خسر : بضم اول و دوم پدر زن ، فرخى فرمايد :
بدسگال تو و مخالف تو * خسر جنگجوى با داماد
( نقل از لغتنامهء دهخدا )
( 22 ) - فاخر : بكسر سوم گرانمايه
( 23 ) - قوم : اين گروه كه خلعت يافته بودند
( 24 ) - معنى جمله : مراسم احترام را برگزار كردند
( 25 ) - دبدبه : بفتح اول و سكون دوم و فتح سوم نقاره
( 26 ) - زيادتها : زيادات و افزونشدهها ، باصطلاح محاوره اضافات
ص 990
( 1 ) - خضراء : چمن باغ ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 58 شمارهء ( 16 )
( 2 ) - زيرين : قبلا داشتيم :
خضراء زبر ميدان ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 3 ) - هريسه : بفتح اول و كسر دوم ، بمعنى هريس كه طعامى است از گوشت و حبوب ( لغتنامه بنقل از منتهى الارب )
( 4 ) - كوكبه : خدم و حشم كه پيشاپيش پادشاه و بزرگان آيند ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 17 شمارهء ( 5 )
( 5 ) - علامتهاى فراخ : علمهاى پهن
( 6 ) - جوشن : بفتح اول و سكون دوم خفتان و كژاگند
( 7 ) - مطرد : بكسر اول و سكون دوم و فتح سوم نيزهء كوتاه
( 8 ) - جنيبت : بفتح اول و كسر دوم يدك و كتل
( 9 ) - خيل : بفتح اول و سكون دوم گروه سواران و حشم و خدم
( 10 ) - اند : بفتح اول و سكون دوم عددى است ميان سهتا نه
( 11 ) - خود : ضمير مشترك ، مرجع آن امير مسعود
( 12 ) - وداع : بفتح اول بدرود
( 13 ) - كان آخر . . . : مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشتهاند : . . . كان آخر عهد المودود و الوزير بلقاء هذا الملك زيرا كه بعد ازين حركت بهندوستان رفت و بكشتندش - معنى عبارت عربى : اين بود پايان روزگار ديدار با اين پادشاه ، بخشايش خداى بر وى باد
( 14 ) - پيلپا : پاى پيل ، در اينجا مراد ظرف شراب و نوعى ساغر يا قدح بزرگ ، نظامى فرمايد :
چو در پيلپايى قدح مىكنم * بيك پيلپا پيل را پى كنم
( نقل از لغتنامهء دهخدا )