نادر بمعنى بىنظير و يگانه و بىمانند و شگفت
( 9 ) - مستأمنه : به پناه آمده و زنهار خواه براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به صفحه 676 شمارهء ( 2 )
( 10 ) - برد : انتقال داد ( عرب مستأمنه را )
( 11 ) - و ما تدرى . . . كسى نمىداند كه بكدام سرزمين جان مىسپارد ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 677 شمارهء ( 3 )
( 12 ) - ايستاده بود : شده بود ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 493 شمارهء ( 13 )
( 13 ) - شدن : رفتن
( 14 ) - تولد خواهد كرد : مجازا يعنى پديدار خواهد شد
( 15 ) - عراقيك : مراد عراقى دبير است كه مسعود را بر رفتن بآمل برانگيخته ، پسوند « ك » براى تحقير
( 16 ) - ماليده شدند : پايمال شدند
( 17 ) - صورتى ديگر مىبست : به گونهء ديگر تصور مىشد
( 18 ) - معنى جمله : اگر براى پادشاه سودى نداشت
( 19 ) - شماتت : بفتح اول شاد شدن بغم دشمن يا كسى و سرزنش كردن
( 20 ) - جد : بكسر اول سخن گفتن به حقيقت
( 21 ) - هزل : بفتح اول و سكون دوم سخن بيهوده و بيهودهگوئى خلاف جد
( 22 ) - بجان :
سوگند بجان ( ما ) ، به حرف اضافه مفيد قسم
( 23 ) - بىحشمت : بىپروا و بىمحابا و گستاخ
( 24 ) - مستضعف : ناتوان و ضعيف شمرده شده ، اسم مفعول از استضعاف مصدر باب استفعال
( 25 ) - مطاع : بضم اول فرمانبردارى كرده شده ، اسم مفعول از اطاعت ، كسى كه مردم مطيع او باشند
( 26 ) - گردنان : جمع گردن مجازا بمعنى صاحب قدرت ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 675 شمارهء ( 7 )
( 27 ) - بارنج بود : برنج بود يا در صدمه و آسيب بود
ص 692
( 1 ) - مال بافراط : خواستهء بسيار ، موصوف و صفت
( 2 ) - راست شود : درست مىشود
( 3 ) - بدست بازآورده آمدى : بجاى بدست بازآورده آيد بشيوهء نثر امروز ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 168 شمارهء ( 21 )
( 4 ) - عامل : حاكم
( 5 ) - شحنه : بكسر اول شهربان و حاكم نظامى
( 6 ) - درد زده و ستم رسيده : آفت رسيده و ستم ديده ، صفت براى رعيتى - ياء در آخر رعيتى كسرهء اضافه است كه گاه به صورت ياء نوشته مىشد
( 7 ) - آب : مجازا بمعنى آبرو
( 8 ) - نامزد كردند : معين و منصوب كردند
( 9 ) - الطامة الكبرى : بلاى بزرگ و حادثه و سخت طامه : بتشديد ميم بلا و روز قيامت
( 10 ) - بو الفضل سورى : ابو الفضل سورى مشهور به صاحب ديوان حاكم خراسان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 415 شمارهء ( 1 )
( 11 ) - دواسبه : به كنايه يعنى شتابان ، قيد وصف و روش - پيك براى زودتر رسيدن به مقصد يا دو اسب با خود مىبرد يا در منازل و مراحل ميان راه اسب عوض مىكرد و بر اسب تازهنفس سوار مىشد
( 12 ) - ديو سوار : سوار تندرو ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 415 شمارهء ( 1 )
( 13 ) - فراوى : بفتح اول منسوب به فراوه : فراوه نام شهركى از اعمال نسا
( 14 ) - خدمت