( يا درآوردن ) او را بسيار عذاب دادن و سخت شكنجه دادن كنايه است از به هلاكت افكندن و كشتن او ( نقل از لغتنامه )
( 19 ) - دارزنگى : به گفتهء ياقوت دارزنج قريهء بوده است از چغانيان ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 20 ) - معنى جمله : از آن دژ خندهشان گرفته بود
( 21 ) - اوكار : نام خاص ، تلفظ آن مشخص نشد
( 22 ) - علامت : بفتح اول علم
( 23 ) - مردرى : مخفف مرده رى يا مرده ريگ ، آنچه از مرده بازماند ، وامانده - دشنام - گونهاى با مفهومى نزديك به بىصاحب مانده و وامانده و منفور ( نقل از لغتنامه دهخدا )
( 24 ) - و الظن . . . : تير گمان گاه بخطا مىرود و گاه بصواب ( گمان گاه نادرست است و گاه درست )
( 25 ) - دليران شيران : دلاوران شيردل و شجاع ، موصوف جمع و صفت جمع ، شير در اينجا به صورت صفت به كار رفته است
( 26 ) - بسم اللّه : بنام خدا ، ولى در اينجا در سياق فارسى از اصوات يا شبه جمله است براى آغاز كردن كار و استفتاح
( 27 ) - به تنورهء :
ظاهرا به بنوره ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) - بنوره : بفتح اول و ثانى و راى قرشت و سكون ثالث بمعنى اول بنلاد است كه بنياد و بناى عمارت و ديوار باشد ( برهان قاطع )
( 28 ) - پالوده : حلوائى معروف كه از نشاسته پزند و با شربت قند خورند ( لغتنامهء دهخدا )
( 29 ) - معنى جمله : همينقدر كه گام پيش نهادند
( 30 ) - پريدند : حمله كردند و برجستند
( 31 ) - ديگ پخته : غذاى طبخ شده و آماده
ص 689
( 1 ) - چاشنى : مقدار اندك از غذا براى آزمودن طعم چشيدن
( 2 ) - مخنث : نامرد و نيز ، اسم مفعول از تخنيث مصدر باب تفعيل بمعنى خم دادن و دوتا گردانيدن
( 3 ) - تونش : نام خاص - در سابق قونش ذكر شده ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 4 ) - قوال : بفتح اول خنياگر و سرودگوى
( 5 ) - غيظ : بفتح اول و سكون دوم خشم يا تيزى خشم
( 6 ) - سگزيان : جمع سگزى بمعنى سيستانى ، بكاف و گاف هر دو ضبط شده است ، نگاه كنيد به لغتنامهء دهخدا ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 178 شمارهء ( 6 ) ، زنان سيستانيان ، مضاف و مضاف اليه
( 7 ) - خيل : بفتح اول و سكون حشم و گروه سواران و دار و دسته
( 8 ) - سپرى فراخ :
سپر پهنى كه پيكر او را تمام حفظ مىكرد ، موصوف و صفت
( 9 ) - عرادهانداز : بفتح اول آنكه با عراده در جنگ سنگ اندازد - عراده : آلتى جنگى كوچكتر از منجنيق كه با آن سنگ بر سر خصم اندازند
( 10 ) - برگردانى : در غلطانى
( 11 ) - ميان : كمرگاه
( 12 ) - معنى جمله : ديگر خاموش مىشد و از سخن بازمىماند و به كنايه يعنى مىمرد
( 13 ) - غورى :
اهل غور ، صفت نسبى جانشين موصوف
( 14 ) - خائبا خاسرا : نوميد و زيانكار ، حال براى پسران على تگين - خائب اسم فاعل از خيبت و خاسر اسم فاعل از خسران
( 15 ) - در آهنين :
محلى بوده است كه جغرافىنويسان عرب باب الحديد مىگويند ( نقل از حواشى مرحوم