سكون دوم عددى است ميان سهتا نه
( 13 ) - دمادم : پياپى و بدنبال هم
( 14 ) - مبشر :
بشارتدهنده و مژده رسان ، اسم فاعل از تبشير مصدر باب تفعيل
( 15 ) - وى : مرجع اين ضمير شهر « بنارس » ، ضماير شخصى منفصل ( او ، ايشان ) گاه در مورد غير ذوى العقول به كار مىرفت ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 19 شمارهء ( 17 ) و صفحهء 166 شمارهء ( 7 )
( 16 ) - اندربيدى : نام محلى است ، در لغتنامهء دهخدا ضبط نشده است
( 17 ) - بازنموده : بيان و اظهار كردهاند - اگر صحيح باشد جملهء حاليه خواهد بود عطف به « فتح بنارس » . . . ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) - در نسخههاى متأخر اين بياض ( قسمت نقطهچين ) را از ميان بردهاند و سر و ته نوشته را بهم آورده و عبارتى به صورت زير كه البته مستفاد از فحواى خود كتاب است . . . الحاق كردهاند . . . عبارت اين است : از عجايب كه در اين اثنا رخ نمودستى پسر آلتونتاش خوارزمشاه روزى مستان به بام برآمد تا تفرج كند قضاى آمده از بام به زير افتاد و جان بداد و آن برنا را . . . الخ ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 18 ) - با قد و منظر : بلندبالا و نكو ديدار
( 19 ) - مضربان : سخنچينان
( 20 ) - امير : به صورت معرفه در اينجا مراد امير مسعود
( 21 ) - غادر : غدار و بىوفا ، اسم فاعل از غدر
ص 630
( 1 ) - فراكرد : گماشت و واداشت ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 278 شمارهء ( 4 )
( 2 ) - بجاى :
دربارهء ، شبه حرف اضافه
( 3 ) - تسحب : ناز كردن و دلبرى كردن ، مصدر باب تفعل
( 4 ) - تبسط : گستاخى نمودن ، مصدر باب تفعل
( 5 ) - سر زده : سرزنش كرده و دماغ سوخته و سرخورده
( 6 ) - لختى : اندكى
( 7 ) - دميده بود : وسوسه كرده بود
( 8 ) - بادى در سر كرد :
خيال فاسد و انديشهء تباهى كرد و مغرور شد
( 9 ) - آب : مجازا آبرو
( 10 ) - خير خير :
بىجهت و بىسبب و بيهوده
( 11 ) - سبكى : خوارى و تحقير
( 12 ) - صوابديد : مصلحت ديد
( 13 ) - در سر يكديگر شدند : هر دو نابود شدند
( 14 ) - خلعت رضا : بكسر اول تشريف خشنودى ، جامهاى كه پادشاه به نشان رضاى خاطر و تشويق به كسى مىداد
( 15 ) - خواست رفت : عزم داشت كه برود ( خواجهء بزرگ )
( 16 ) - ختلان : بضم يا فتح اول ولايتى از مضافات بدخشان
( 17 ) - كميجيان : به حدود ماوراءالنهر و حدود ختلان مردمانى - اند دلاور و جنگى و دزد پيشه . . . ( لغتنامه بنقل از حدود العالم )
( 18 ) - و لوالج : نگاه كنيد به صفحهء 437 شمارهء ( 4 )
( 19 ) - پنجآب : بنا بتحقيق آقاى عبد الحى حبيبى در صفحهء 142 يادنامهء ابو الفضل بيهقى درياى پنج خط مرزى افغانستان و شوروى است در حدود بدخشان و تخارستان
( 20 ) - شحنه : بكسر اول ضابط و داروغه و حاكم نظامى و شهربان
( 21 ) - خوارج : جمع خارجى ، هركس كه معتقد بمذهب خوارج باشد ، در اينجا مراد از خوارج كسانى بودند كه به دشمنى امير مسعود برخاسته و خروج كرده بودند
( 22 ) - برمانند :