گربز : بضم اول و سكون دوم و ضم سوم مكار و زيرك
( 12 ) - محتال : بضم اول و سكون دوم حيلهگر و فريبنده ، اسم فاعل از احتيال
( 13 ) - انديشيده است : يعنى امير ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 14 ) - داد : ظاهرا مصحف « داده » است يعنى پيغام داده آيد ، عطف بر « فرستاده آيد »
( 15 ) - معنى جمله : طومار اين سخن را بايد در پيچيد و كنار گذاشت
( 16 ) - ريش : بمعنى جراحت ، اشاره است برنجيدگى آلتونتاش ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 17 ) - موجه : پسنديده و مقبول ، اسم مفعول از توجيه
( 18 ) - صاحب بريد بلخ : رئيس چاپار بلخ ، عطف بيان يا بدل اميرك
( 19 ) - معنى جمله : ظاهرا يعنى براى كدخدائى لشكر . . . ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 20 ) - با نام : مشهور و معروف ، صفت مركب از پيشوند ( با ) + اسم ( نام ) ، خلعت موصوف
( 21 ) - معنى جمله : - شكارگاه گوئى جهانى بود از گل و سبزه برنگ سرخ و زرد و سبز
( 22 ) - طراد : بكسر اول نيزه كوتاه است كه در اينجا مناسب به نظر نمىرسد - شايد « طراد » مصحف « مطرف » باشد بضم يا كسر اول و سكون دوم و فتح سوم بمعنى چادر خز نقشدار كه با فعل « بزدند » هم مناسبت دارد
ص 478
( 1 ) - كدخدائى : شايد تصدى امور غير جنگى مراد است
( 2 ) - بر سپاهسالارتاش فراش است :
بر عهدهء سپاهسالارتاش فراش وزير فرمان او بود
( 3 ) - خازن : گنجور و خزانهدار
( 4 ) - خلعت وى : خلعت طاهر ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 5 ) - سالارى : سردارى و سرهنگى
( 6 ) - جبال : بكسر اول ناحيه كوهستانى مركز ايران
( 7 ) - روان كردند : روانه داشتند و گسيل كردند
( 8 ) - نوشيروان پسر منوچهر : از امراى آل زيار ( 423 ) - 435 ) - دو سال بعد از جلوس سلطان مسعود غزنوى بجاى پدر ، فلك المعالى منوچهر به گرگان مرد و چنين شهرت يافت كه او را خالش باكاليجار كوهى پسر ويهان سپهسالار لشكر و حاجب سالارش زهر دادهاند تا سلطنت نصيب باكاليجار شود چه منوچهر وارثى نداشت جز پسرى كودك بنام نوشيروان ( نقل از صفحهء 146 تاريخ ايران از آغاز تا انقراض قاجاريه تأليف عباس اقبال ) مرحوم اقبال با كاليجار را خال منوچهر مىداند
( 9 ) - خالش :
دائى نوشيروان ( قزوينى بنقل دكتر فياض )
( 10 ) - نارسيده : نابالغ
( 11 ) - - مردآويز : مرداويج ، بفتح اول سكون دوم ، مؤسس سلسلهء آل زيار ( 316 - 435 )
( 12 ) - وشمگير : بضم اول از پادشاهان آل زيار ( 323 - 357 )
( 13 ) - نرينه : نر و مذكر
( 14 ) - ترتيبى به جايگاه : انتصابى بجا و مناسب ، موصوف و صفت
( 15 ) - نهادنى : درخور و شايستهء مواضعه و قرار داد و پيمان بستن
( 16 ) - ببلخ رسيد : ( درفش همايون ) به شهر بلخ درآمد
( 17 ) - شريف : سيد علوى
( 18 ) - شيرج ليلى : مرحوم دكتر فياض در فهرست اعلام علامت سؤالى در برابر آن گذاشتهاند
( 19 ) - اميرى باكاليجار : فرمانروائى و امارت