را بجمله فروگرفتند و هر چه داشتند ، همه پاك بستدند . و پسر على را ، سرهنگ محسن بمولتان فرستادند و سخت جوان بود امّا بخرد و خويشتن دار تا لاجرم نظر يافت و گشاده شد از بند و محنت و بغزنين آمد و امروز عزيزا مكرّما 1 بر جاى است بغزنين و همان خويشتندارى را با قناعت پيش گرفته و به خدمت مشغول و در طلب زيادتى نه ، بقاش 2 باد با سلامت .
و سلطان مسعود ، رضى اللّه عنه ، به سعادت و دوستكامى 3 مىآمد تا به شبورقان 4 و آنجا عيد اضحى 5 بكرد و بسوى بلخ آمد و آنجا رسيد روز سه شنبه نيمهء ذىالحجه سنهء احدى و عشرين و أربعمائة 6 و به كوشك در عبد الاعلى فرودآمد 7 به سعادت ، و جهان عروسى آراسته را مانست 8 در آن روزگار مباركش ، خاصّه بلخ بدين روزگار . ديگر روز بارى داد سخت با شكوه و اعيان بلخ كه به خدمت آمده بودند با نثارها با بسيار نيكويى و نواخت بازگشتند . و هر كسى بشغل خويش مشغول گشت . و نشاط شراب كرد 9 .
و اخبار اين پادشاه براندم تا اينجا و واجب چنان كردى كه از آن روز كه او را خبر رسيد كه برادرش را به تكيناباد فروگرفتند ، من گفتمى او بر تخت ملك نشست ، امّا نگفتم كه هنوز اين ملك 10 چون مستوفزى 11 بود ، و روى ببلخ داشت ، و اكنون امروز كه ببلخ رسيد [ و ] كارها همه برقرار بازآمد ، راندن تاريخ از لونى ديگر بايد . و نخست خطبهيى خواهم نبشت و چند فصل سخن بدان پيوست ، آنگاه تاريخ روزگار همايون او براند 12 كه اين كتابى خواهد بود علىحده 13 . و توفيق اصلح 14 خواهم از خداى ، عزّ و جلّ ، و يارى به تمام كردن اين تاريخ ، انّه سبحانه خير موفّق و معين بمنّه و سعة رحمته و فضله ، و صلى اللّه على محمّد و آله اجمعين 15 .
پايان مجلد پنجم
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 79
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٧٩