ولى شاميان او را با نيزه و شمشير قطعه قطعه كردند . « 1 »
اميرمؤمنان عليه السلام در صحنهء كارزار
اميرمؤمنان عليه السلام علاوه بر سِمَت فرماندهى كلّ سپاه ، در بسيارى از صحنههاى نبرد - به ويژه مواقع حسّاس - خود پيش مىرفت و در برابر حملات دشمن قرار مىگرفت . و با اينكه ياران و فرزندانش با حايل شدن ميان آن حضرت و دشمن ، سعى در محافظت آن بزرگوار داشتند ، مانع اين كار مىشد .
به عنوان نمونه در يكى از صحنههاى نبرد ، غلامى از بنىاميّه به نام « احْمَرْ » كه فردى دلاور بود جلو آمد . وقتى چشم حضرت على عليه السلام به او افتاد به سوى او حركت كرد .
در اين هنگام غلام امام عليه السلام كه « كَيْسان » نام داشت پيشى گرفت تو پس از ردّ و بدل شدن چند ضربه ، به دست احمر كشته شد . سپس به سوى امام عليه السلام آمد تا حضرت را از پاى درآورد . اميرمؤمنان عليه السلام پيش از انجام هر گونه اقدامى از ناحيهء رقيب ، دست برد ، گريبانش را گرفت و از اسب جدا كرد و پس از بلند كردن بالاى سر ، آنچنان بر زمين زد كه شانه و بازويش درهم شكست ، سپس در كنارى ايستاد و فرزندان على عليه السلام ( امام حسين عليه السلام و محمد حنفيه ) او را با شمشير به هلاكت رساندند .
راوى اضافه مىكند : پس از قتل « احمر » شاميان ( كه امام عليه السلام را تنها ديدند ) به اميرمؤمنان عليه السلام نزديك شدند و قصد جانش را داشتند . ولى نزديك شدن آنان به حضرت ، كوچكترين تأثيرى در كيفيّت حركت امام عليه السلام به سوى لشكر خويش نداشت . ( و او همچنان آهسته گام بر مىداشت ) .
امام حسن عليه السلام خطاب به پدر عرض كرد :
« چه زيان دارد اگر به سرعت خود بيفزايى و به ياران خود كه در برابر دشمن
هامش
( 1 ) - وقعه صفين ، ص 244 و شرح ابن ابىالحديد ، ج 5 ، ص 196 . نكتهء قابل توجّه در اين قضيه اينكه در قبال اين اقدام خيرخواهانهء امام عليه السلام هيچيك از سربازان معاويه در تصميم خود مبنى بر جنگ ترديد نكردند ؛ بلكه با آن جوان چنان برخورد كردند . ولى وقتى جبههء معاوبه با شكست مواجه شد و سران براى جبران شكست خود قرآنها را روى نيزه كردند و به دروغ ، سپاهيان عراق را به حكومت قرآن دعوت كردند ، عدّهاى از سربازان فريب خورده به امام عليه السلام گفتند : دستور ده مالك برگردد و جنگ پايان پذيرد و گرنه تو را مىكشيم