لَقَدْ بَدَّلُوا الْحِلْمَ الَّذى فى سَجِيَّتى فَبَدَّلْتُ قَوْمى غِلْظَةً بِلِيانِ
آنان حلم مرا ، كه ناشى از اخلاق من است ، دگرگون كردند . من هم دربارهء قوم خود ، نرمى را به خشونت تبديل ساختم .
سپس گفت : آيا بنىاميّه و هواداران آنان در مدينه بالغ بر هزار نفر نيستند ؟ پيك گفت : به خدا قسم ، بيشترند .
يزيد گفت : آنها نمىتوانند حتى يك ساعت جنگ و مقاومت كنند ! سپس به دنبال عمر سعد فرستاد و از او خواست كه براى سركوبى مدينه حاضر شود . عمر گفت : من خدمات زيادى به تو كردهام ، ولى دوست ندارم خون قريش به دست من در دشت و هامون جارى شود و بدينسان ، پوزشخواست .
يزيد براى عبيداللَّه بن زياد پيام فرستاد و اين مأموريت را به او واگذار كرد ؛ و به او فرمان داد پس از سركوبى مدينه ، به مكّه برود ؛ آنجا را محاصره نمايد و ابنزبير را سركوب كند .
ابن زياد هم پوزش خواست و گفت : من دو كار براى آن فاسق انجام نخواهم داد ؛ هم فرزند رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را بكشم و هم كعبه را ويران كنم .
يزيد نزد مسلم بن عقبه مرّى ، كه مردى سالخورده و بيمار بود ، فرستاد و خبر طغيان اهل مدينه را به او اطّلاع داد . مسلم از پيشنهاد يزيد استقبال كرد و گفت : اى اميرالمؤمنين ، بگذار آنها ( بنىاميّه ) كه در مدينه محاصر شدهاند ، خودشان در مقابل مردم بايستند و براى نجات خويش بكوشند و جانبازى كنند تا بدانى چه مردمى از روى طاعت براى تو جنگ و از تو دفاع مىكنند .
يزيد گفت : واى بر تو ، زندگانى پس از آنها سودى ندارد و تو بايد اين مأموريت را بپذيرى .
پيامدهاى عاشورا ( فارسي ) — صفحة 68
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
ص٦٨