بنابراين زينب دختر عقيل ، به زينب كبرى ( س ) گفت :
وعدهء خداوند راست است . خداوند زمين را براى ما قرار داده است ؛ هر جا بخواهيم ، مىتوانيم برويم . او ، خود ستمگران را مجازات خواهد كرد . اگر در مدينه در معرض آسيب و اهانت خواهى بود ، به سرزمين امن برو .
امّا زينب عليها السلام چگونه مىتوانست از مدينه بيرون برود ؟ همهء خانوادهء او - بازماندگان عاشورا - در مدينه بودند . او در مدينه هر روز نگاهش به چهرهء على بن الحسين عليهما السلام مىافتاد ، و سنگ صبور همهء خانواده بود .
مدينه شهرى بود كه آمادگى كامل براى نهضت عليه يزيد را داشت .
بنيان حكومت يزيد ضربه خورده بود ، كارگزاران اصلى فاجعهء عاشورا ( ابن زياد و عمر سعد ) درمانده و پريشان بودند ؛ زخمى از درون جان آنان ، سر باز كرده بود كه هدايا و حمايتهاى يزيد ، چارهء آن زخم نمىنمود .
نگاه مردم ، حتى مردمى كه به عنوان سپاه ظلم و جنايت به كار گرفته شدند ، آكنده از پشيمانى بود .
ابن زياد از عمربنسعد خواست تا نامهاى كه براى او فرستاده بود و در آن دستور كشتن حسين عليه السلام و ياران او را داده بود ، پس بدهد . عمر سعد به ابنزياد گفت : آن نامه را براى همهء مردم ، حتى براى پيرزنان قريش خواهد خواند تا همه بدانند كه مسؤول جنايت ، عبيد اللَّه بن زياد بوده است . يزيد مىكوشيد ابنزياد را مسؤول فاجعه معرّفى كند و عبيداللَّه بن زياد مىخواست عمربنسعد را مقصّر نشان دهد .
عثمان بن زياد ، برادر - عبيداللَّه - به او گفت : اى كاش تا قيامت حلقهاى از خوارى در بينى خاندان زياد قرار داشت امّا دستشان به خون حسين عليه السلام
پيامدهاى عاشورا ( فارسي ) — صفحة 56
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
ص٥٦