پيامبر ، را سخت به هيجان آورد و سران قوم ، حتى كسانى را كه به ظاهر خود را از سياست و حكومت كنار كشيده بودند ؛ به شدّت تحت تأثير قرار داد .
عبداللَّه بن عمر ، فرزند خليفهء دوم ، كه براى خود وجههاى كسب كرده و خود را فردى زاهد و گوشه گير قلمداد نموده بود و عنوان « فرزند خليفه دوم » را نيز يدك مىكشيد ، به شدّت از عمل يزيد و بنىاميّه ابراز تنفّر و انزجار نمود ، به طورى كه نامهء تندى به يزيدبنمعاويه نوشت :
. . . امّا بعد ، حادثهاى بزرگ و مصيبتى عظيم و واقعهاى خطير براى اسلام و مسلمانان پيش آمده و هيچ حادثه و روزى بزرگتر از حادثه حسين عليه السلام و روز حسين نيست . . . .
گويند : هنگامى كه يزيد نامهء فرزند عمر را خواند ، با خندهاى تعجّبآميز نامهء او را چنين پاسخ داد :
. . . امّا بعد ، اى احمق ! ما بر سر سفرهاى گسترده و بسترى آماده و مسندى مهيّا قدم نهادهايم و در راه آن جنگيدهايم . اگر اين حقّ ما بود كه معلوم است از حقّ خود دفاع كردهايم و كار خلافى از ما سر نزده . اگر گويى حقّ ما نبود ، پدر تو اين سنّت ( غصب حق را ) براى ما گذاشت و حق را از اهلش گرفت . . . . « 1 »
مرحوم مجلسى در روايتى ديگر ، از كتاب دلائل الامامه از سعيد بن مسيّب روايت مىكند كه پس از خبر فاجعهء عاشورا در مدينه ، عبداللَّه بن عمر براى اعتراض به كار يزيد ، شخصاً به شام سفر كرد تا اعتراض خود و نفرت مردم از كار يزيد را حضوراً به او ابلاغ كند . او به ديدار يزيد رفت و به درشتى با او سخن گفت . سپس يزيد او را به اتاق خلوتى برد و با خونسردى و
هامش
( 1 ) - بحار الانوار ، ج 45 ، ص 328 .