چون بر حاكم مدينه وارد شدم و بشارت قتل حسين را به او دادم ، سخت خوشحال و مسرور گشت و گفت : برو خبر را به همهء مردم اعلان كن .
من از خانهء حاكم بيرون آمدم ، جمعيّتى زياد گردم جمع شدند و من با صداى بلند ، خبر شهادت حسين را به اطّلاع مردم رساندم . به خدا قسم ، ناله و شيونى همانند آن روز ، كه از بنىهاشم بلند شد ، نشنيده بودم و مدينه را يكپارچه ضجّه و ناله فرا گرفت . سپس به نزد امير برگشتم . او چون مرا ديد ، اظهار شادى كرد و اين شعر را خواند :
« عَجَّت نِساءُ بنىزيادٍ عَجَّةً * كَعَجيجِ نِسْوَتِنا غَداةَ الْارنَبِ »
( زنان بنىزياد فرياد زدند ، همانند فرياد زنان ما در جنگ ارنب )
و اين جمله را هم اضافه كرد :
« هذِهِ واعِيَةٌ بِواعِيَةِ عُثمان : ( يعنى : اين شيون به جاى شيونى كه براى عثمان داشتم . ) « 1 »
ماجراى ورود اهلبيت امامحسين عليه السلام به مدينه ، و سخنرانى امام سجّاد عليه السلام در نزديكى شهر « 2 » و غوغايى كه با ورود آنان و اشعار بشير بن جذلم در مدينه به وجود آمد ، براى مردم آن شهر فراموشنشدنى بود .
اعتراض عبداللَّه بن عمر به يزيد
انعكاس خبر شهادت امامحسين عليه السلام و حادثهء عاشورا ، مدينه ، شهر
هامش
( 1 ) - بحار الانوار ، ج 45 ، ص 121 - 122 .
( 2 ) - همان ، ص 148 .