چندى نگذشت كه پسر زياد ، عمر سعد را خواست و گفت : آن نوشتهاى كه دربارهء كشتن حسين به تو دادم چه شد ؟ آن را به من بده !
- مگر آن نوشته تا چه وقت پيش من مىماند ؟ آن را گم كردهام .
- مىخواهى آن را پيش پير زنان قريش دستاويز كنى ؟
يزيد گفت : راضى بودم يكى از فرزندانم كشته شود و حسين به قتل نرسد . خدا پسر مرجانه را بكشد ! چرا چنين كارى كرد ؟
يزيد بى گمان ، دروغ مىگفت ، امّا مىترسيد ؛ از عكسالعمل مىترسيد ، عكسالعمل رفتار و كردار خود را در نخستين مجلس ديد . سالى نگذشت كه نمايندگان مدينه چون [ از ] نزد وى برگشتند ، به مردم خبر دادند كه آنچه در يزيد نيست نشانهء مسلمانى است .
سراسر مدينه را آشوب فرا گرفت ، مردم شهر قيام كردند ، نخست امويان را از شهر راندند ، سپس خود زمام كار را به دست گرفتند ، امّا سرانجام ، سپاه شام مجدّانه دخالت كرد ، شهر را محاصره كرد و گشود ، گروه بسيار از مردم مدينه را كشت ، شهر پيغمبر را قتل عام كرد . ولى از سوى ديگر ، عبداللَّه زبير در مكّه برخاست و قدرت خود را بيشتر گسترد و يزيد را در واپسين سال عمر ، نگران ساخت . يزيد در سال 64 در گذشت . با مرگ او ، كوفه به كانونى از آتش تبديل شد ؛ آتش انتقام . سران شيعه نخست به فكر افتادند كه براى ستردن گناهان خود ، چون بنىاسرائيل شمشير بردارند و يكديگر را بكشند .
امّا سرانجام ، فكر عاقلانهترى كردند : بايد خشم خود را با كشتن ديگران تسكين دهند ، نه با كشتن خود ! از نو قتلگاه ، بلكه قتلگاههاى ديگرى به راه افتاد ، امّا اين بار قربانيان آن پاكان و
پيامدهاى عاشورا ( فارسي ) — صفحة 34
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
ص٣٤